كدهای جاوا وبلاگ




امام رباني مجدد الف ثاني

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي انعم علينا و هدانا الي الاسلام و جعلنا من امة حبيبه عليه و علي آله الصلوة و السلام و رزقنا محبة اوليائه الکرام

ولادت و نسب:
حضرت امام رباني مجدد الف ثاني شيخ احمد فاروقي کابلي قدس سره فرزند مولانا شيخ عبدالاحد فاروقي در نيمه شب جمعه 14 شوال 971 هجری قمری در شهر مشهور سرهند پا به عرصه وجود نهادند و نسب ايشان با 27 واسطه به حضرت فاروق اعظم رضي الله عنه مي‌رسد.

تحصيلات و اساتيد:
ايشان ابتدا تحت تربيت پدر بزرگوار خود که از کبار روحانيون آن وقت و از جمله علماء و فقهاء و حافظين اصول اسلام و صاحب معارف بلند روحاني و تصوف اسلامي بود، قرار گرفتند. بسياري از کتب عربي و قرآن مجيد را در ابتداي کودکي در نزد والد بزرگوار خود فرا گرفته، حفظ نمودند.
سپس علوم انتهائي معقول و سلسله علوم احاديث و تفاسير و غيره را از فحول علما آن زمان مثل کمال الدين کشميري و عالم رباني قاضي بهلول بدخشاني فرا گرفتند.

سير و سلوک ايشان:
حضرت مجدد الف ثاني قدس سره تمام اين علوم را در سن 17 سالگي به اتمام رساندند و طرق روحاني سلاسل چشتيه و قادريه و سهرورديه را از حضور والد بزرگوار خود اخذ نموده و به نشر علوم اسلامي و تربيت روحاني بر اساس طرق قادري و سهروردي و چشتي پرداختند. و بعد از وفات والد معظم خود در سنه 1008 هجری قمری در حاليکه عازم سفر حج بودند با دلالت يکي از آشنايان، به حضور حضرت خواجه باقي بالله قدس سره مشرف شده و با ايشان بيعت کردند، و در عرض 2 ماه و چند روز نسبت حضور سلسله نقشبنديه را حاصل نموده و به اجازه مطلقه از طريقه نقشبنديه نائل گرديدند و به امر مرشد عالي مقام خود، به نشر اين طريقه پرداختند.

برخي از فضايل ايشان:
حضرت خواجه باقي بالله قدس سره (مرشد ايشان) مي‌فرمايند: «مولانا خواجگي امکنگي فرمودندکه: شما را زودتر متوجه هندوستان مي‌بايد شد که از دامان شما عزيزي به وجود آيد که عالمي از او منور گردد و شما را نيز بهره رسد» و همچنين فرموده‌اند: «شيخ احمد آفتابي است که مثل ما هزاران ستاره در سايه او گم‌اند.»
حضرت مجدد قدس سره در رساله مبدأ و معاد مي‌فرمايند: «اين درويش روزي در حلقه ياران خود نشسته بود و نظر بر خرابيهاي خود داشت و اين نظر غالب آمده بود به حدي که خود را بي‌مناسبت تام به اين وضع مي‌يافت در اين اثنا به حکم (من تواضع لله رفعه الله) اين دور افتاده را از خاک مذلت برداشتند و اين ندا در سر او در دادند که: (غفرت لک و لمن توسل بک اليّ بواسطة او بغير واسطة الي يوم القيامة) و به تکرار اين معني نواختند به حدي که گنجايش ريب نماند (و الحمد لله سبحانه علي ذلک حمدا کثيرا طيبا مبارکا فيه مبارکا عليه کما يحب ربنا و يرضي و الصلوة و السلام علي رسوله سيدنا محمد و اله کما يحري) بعد از آن به افشاي اين واقعه مأمور ساختند.
اگر پـادشه بـر در پيـر زن بيايد، تو اي خواجه سبلت مکن
انّ ربّک واسع المغفرة انتهي»
حضرت شاه ولي الله محدث دهلوي قدس سره استاد هند در مدح امام رباني قدس سره مي‌فرمايند: «حضرت شيخ ارهاس دوره الف ثاني مي باشد» و همچنين مي‌فرمايند: «لا يحبه الا مؤمن تقي و لا يبغضه الا منافق شقي» يعني: دوست ندارد او را مگر مؤمن متقي و دشمن نگيرد او را مگر منافق شقي.
خواجه محمد هاشم کشمي در برکات احمديه نوشته‌اند: «وقتي که حضرت خواجه باقي بالله رضي الله عنه اصحاب خود را به جهت استفاده از حضرت ايشان ترغيب نموده به سرهند فرستادند، يکي از اصحابشان از امتثال امر شريف ابا نمود در خواب مي‌بيند که رسول اکرم صلي الله عليه و اله و سلم، خطبه‌اي در مدح ايشان مي‌خواندند، مي‌فرمودند: هر که مقبول احمد است مقبول ماست و هر که مردود احمد است مردود ماست».
در ملفوظات مولانا حضرت ميرزا مظهر جان جانان قدس سره مذکور است که روزي به ديدار رسول اکرم عليه افضل الصلوات و التحيات مشرف شدم. از ايشان پرسيدم: حضرت، در حق مجدد الف ثاني چه مي‌فرمايند؟ فرمودند: مثل ايشان در امت من ديگر کيست؟ سپس فرمودند: «اگر چيزي از مکتوبات ياد داريد بخوانيد.» اين عبارت را خواندم (انه تعالي وراء الوراء ثم وراء الوراء) بسيار تحسين کردند.
و ايضا جائي که پيغمبر خدا صلي الله عليه و سلم قدم گذاشته است، حضرت صديق اکبر رضي الله عنه سر نهاده و جائي که حضرت صديق اکبر رضي الله عنه قدم گذاشته، حضرت مجدد قدس سره در آنجا سر نهاده، انتهي»
حضرت خواجه محمد معصوم قدس سره در مکتوبات معصوميه مکتوب دوم دفتر دوم چنين مي فرمايد: « بدانند که بر سر هر مائه مجددي گذشته است مجدد مائه ديگر است و مجدد الف ديگر چنانچه در ميان مائه و الف فرق است در مجددين اينها نيز همان قدر فرق است بلکه زياده از آن. و مجدد آنست که هر چه در آن مدت از فيوض به امتان برسد بتوسط او برسد اگر چه اقطاب و اوتاد آن وقت بوند و بدلا و نجباء باشند. مصرع: خاص کند بنده مصلحت عام را.»
و ايضا در برکات احمديه آمده است: «حضرت امام رباني قدس سره فرمودند: هر که داخل طريق ما شده تا قيامت با واسطه يا به غير واسطه از مردان و زنان همه را در نظر ما در آورده و اسم و نسب و مولد و مسکن او را به ما دانانيدند اگر خواهيم همه را يک يک بيان نماييم.»
و نزاعي که در ميان علماي کرام و صوفيه عظام به مدت هزار سال ادامه داشت، ايشان برداشتند و مصداق حديث صله قرار گرفتند چرا که ايشان در ميان علماي ظاهر و صوفيه صلح دائم ايجاد نمودند. حديث صله اين است که علامه سيوطي در جمع الجوامع روايت کرده: «قال النبي صلي الله عليه و سلم يکون في امتي رجل يقال له صلة يدخل الجنة بشفاعته کذا و کذا

آثار و تصانيف ايشان:
مهمترين اثر ايشان مکتوبات شريف است که حاوي برترين و عالي‌ترين معارفي است که تاکنون به رشته تحرير درآمده است.
حضرت شاه غلام علي دهلوي که قيوم وقت خويش بودند در مدح مکتوبات قدسي آيات مي‌فرمايند: «کتابي در زمين و آسمان در عرفان يزدان مثل مکتوبات حضرت مجدد نيست».
مکتوبات قدسي آيات ايشان خود آيه واضحه و حجت قاطعه بر علوم و فنون و فضائل و کمالات ايشان است. لذا اولياء امت و مشايخ وقت در مجالس خود درس مکتوبات قدسي آيات را التزام داشته و دارند.
قيوم جهان مجدد دوران مرشدنا حضرت آخندزاده سيف الرحمن (دامت برکاته العاليه) مکتوبات حضرت امام رباني قدس سره را معيار طريقت و دايرة المعارف تصوف الهي مي‌دانند، از نظر ايشان مکتوبات امام رباني قدس سره جواب تمام سؤالاتي را که مربوط به طريقت مي‌شود، در خود دارد بنابراين مطالعه و تدريس مکتوبات شريف را بر خلفا و منتسبين خود توصيه و تأکيد مي‌فرمايد. لذا کسانيکه طالب حق‌اند و علاقمند به آشنايي با طريقت نقشبنديه واقعي هستند مي‌توانند به مکتوبات امام رباني قدس سره مراجعه نمايند.
از مجدد گشت روشن سر ذات
ديگران محوند در نور صفات
هست مکتوبات او همچون زبور
حرف حرف آن بود ينبوع نور
و از ديگر تصانيف شريف حضرت امام رباني قدس سره غير از مکتوبات به کتب ذيل مي توان اشاره نمود:
1. رساله تهليله
2. رساله مبدأ و معاد
3. رساله آداب المريدين
4. رساله تأييد اهل سنت
5. رساله اثبات نبوت
6. رساله مکاشفات غيبيه
7. رساله معارف لدنيه
8. تعليقات العوارف
9. شرح رباعيات خواجه باقي بالله رحمه الله.

خلاصه؛ فضايل و کمالاتي که از درگاه احديت شايسته حال حضرت مجدد الف ثاني قدس سره گشته از تحرير و تسطير بيرون و افزون است، لذا ما در اينجا به همين مختصر بسنده مي‌کنيم و به کساني که مايلند اطلاع بيشتري درباره زندگي اين بزرگوار کسب کنند پيشنهاد مي‌کنيم به کتب ذيل مراجعه نمايند:
حضرات القدس،
عمدة المقامات،
زبدة المقامات،
مقامات سهرنديه،
روضة قيوميه،
روضة السلام،
جواهر علويه،
تذکرة آدميه،
حدائق الورديه في حقايق اجلاء النقشبنديه،
سبحة المرجان،
نزهة الخواطر.
وفات ايشان:
چون سن مبارک حضرت مجدد الف ثاني قدس سره مطابق سنت نبوي صلي الله عليه و سلم به 63 رسيد به حکم قضا و قدر سفر آخرت اختيار نموده در 28 صفر سال 1034 هجری قمری به لقاء الله شتافتند و در سرهند شريف به خاک سپره شدند. و سپس بر مزار مبارکشان مسجد کبير بنا شد و مدرسه مجدد اعظم تعمير يافت و سرهند به دارالارشاد شهرت يافت و طريق تصوف بر اساس وحدت الشهود بلکه بالاتر از آن به صورت يک دستور ثابت روحاني و وثيقه عرفاني باقي ماند.
اللهم اجعلنا من محبيهم و متابعيهم بحرمة محمد المصطفي
صلي الله عليه و آله و سلم و بارک
مآخذ:
1) شرح مکتوبات امام رباني قدس سره
2) تاريخ اولياء علي محمد بلخي قدس سره


ن : عبدالباري سخيزاده
ت : 2011/10/25

تصوف یعنی چه ؟

در این مورد علماء ومشایخ جوابات زیادی داده اند که مختصری از این جوابات را برای عزیزان درج می نماییم .

1 محمد علی بن القصاب مرشد جنید بغدادی رحمه الله می فرماید : تصوف آن اخلاق کریمانه ایست که در یک زمانه کریم از یک شخص کریم در جلوی افراد کریم ظهور پیدا می کند .

2 حضرت جنید بغدادی رحمه الله می فرماید « تصوف یعنی از مخلوق خود را قطع کردن وبه الله تعالی وصل شدن .

3 حضرت رویم رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی نفس خود را طوری در اختیار الله تعالی قرار بده که هر طوری الله تعالی می خواهد از او استفاده کند .

4 حضرت سمنون رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی اینکه نه چیزی مالک تو باشد ونه تو مالک چیزی باشی .

5 حضرت ابو محمد جریری رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی داخل شدن در تمام اخلاق خوب وکریمانه وخارج شدن از تمام اخلاق رذیله .

6 -  حضرت عمروبن عثمان مکی رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی انسان در تمام لحظه ها به عملی مشغول شود که آن لحظه برایش بیشتر منفعت بخش باشد .

7 حضرت امام باقر رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی اخلاق خوب وهر کسی اخلاقش بهتر باشد او صوفی تر است .

8 حضرت مرتعش رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی مجموعه اخلاق خوب .

9 حضرت ابوعلی قزوینی رحمه الله می فرماید :که تصوف یعنی اخلاقی که الله تعالی راضی شود .

10 حضرت ابوالحسن نوری رحمه الله می فرماید : تصوف دانستن علم وفن نیست بلکه مجموعه اخلاق را تصوف می گویند.

11- حضرت احمد خضرویه رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی حاصل کردن پاکیزگی ازتمام رذایل وگندگی ها  .

12 حضرت ابو حفص نیشابوری رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی آداب ، ادب هر حال ، ادب هر وقت وادب هر جا .

13 حضرت ابو حمزه بغدادی رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی معاف کردن وبه کارهای نیک وصیت کردن واز جاهلان دوری کردن  .

14 حضرت مجدد الف ثانی رحمه الله می فرماید تصوف یعنی با اخلاص عمل کردن بر شریعت .

15 حضرت حکیم الامت رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی خود را کم دانستن وتواضع اختیار کردن .

16 حضرت مولانا احمد علی لاهوری رحمه الله می فرماید : تصوف یعنی عبادت الله ، اطاعت رسول و خدمت مخلوق .


ن : عبدالباري سخيزاده
ت : 2011/9/8

 

باب اول: بحثها در موضوع قيامت

بحث اول: روز قيامت

 

س: آن وقتى را, كه در آن قيامت واقع مى شود چه مى نامند؟ ج: آن را به عربى "الساعة" مى گويند. س: ساعت يا قيامت كى واقع مى شود؟ ج: در اين موضوع الله تعالى مى فرمايد: ﴿ يَسْأَلُونَكَ عَنْ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا فِيمَ أَنْتَ مِنْ ذِكْرَاهَا إِلَى رَبِّكَ مُنتَهَاهَا إِنَّمَا أَنْتَ مُنذِرُ مَنْ يَخْشَاهَا كَأَنَّهُمْ يَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا ﴾ (النازعات: 42-46) ترجمه: ﴿ ترا مى پرسند, كه قيامت كى واقع شود؟ تو از دانستن آن در چه مقام قرار گرفتة؟ منتهايش به سوى پروردگار تو است. ( يعنى آن علم غيب بوده تو وغير تو هيچ كسى آن روز را نداند) جز اين نيست, كه تو براى كسانى, كه از آن روز مى ترسند بيم دهنده مى باشى. ( از شدت آن روز) در نظرشان چنين ظاهر شود, كه گويا در دنيا جز مقدار وقت شام گاهى يا وقت صبحى درنگ نكرده اند﴾ يعنى بسيار وقت اندكى حيات به سر برده اند.

س: اين آيت الهى به چه دلالت مى كند؟ ج: به چند امر مهمى:1- روز واقع شدن قيامت را به جز الله تعالى هيچ كسى حتى پيغمبر (ص) هم نمى دانند او تنها به اين مأمور گرديده, كه از علامتها وسختيهاى آن روز خبر و بيم بدهد. 2- اين خبر وبيم تنها به كسانى منفعت مى رساند, كه به واقع شدن آن روز ايمان داشته و از رسواى در آن خوف كنند. 3- روز قيامت آنچنان روز سخت ودشوارى است, كه حيات چندين سالة انسان در نظرش بسيار اندك وناچيز مى نمايد. يعنى تمام لذتها وخوشيهاى دردنيا ازسر گذرانيده را ناچيز وبى ارزش مى سازد. س: در اين موضوع رسول الله (ص) چه گفته اند؟ج: درآخرحديث مشهور به حديث ايمان, اسلام واحسان جبريل(عليه السلام) از رسول الله (ص) چنين پرسيده اند: [ فأخبرني عن الساعة؟ قال: ما المسؤل عنها بأعلم من السائل ] (متفق عليه) ترجمه: مرا از روز واقع شدن قيامت خبر دار نما, كه كدام روز مى باشد؟ رسول الله (ص)در پاسخ چنين گفته اند: در اين موضوع سوال شده از سوال كننده بيشتر خبر ندارد. يعنى آن روز را نه من مى دانم و نه تو. س: از اين حديث شريف چه را دانسته مى شود؟ ج: دانسته مى شود, كه آن روز را الله تعالى به مقربترين ونزديكترين بندگانش مثل جبريل (عليه السلام) ازفرشتگان ومحمد (ص) ازپيشواى پيغمبران خبر نكرده آن را به ذات خود اختصاص داده است.

س: ازموضوع گذشته چه خلاصه براورده مى شود؟ ج: الله سبحانه وتعالى آن روز را به هيچ شخصى, حتى به نزديكترين فرشته وبزرگترين پيغمبرخبر نداده است. كسى دعوا كند, كه آن روز را مى داند, دروغگو وكذاب بوده چنين دعوا دعواى دانستن علم غيب مى باشد, كه او را از دين خارج مى كند.

فهرست


 

بحث دوم: علامتهاى قيامت

 

س: مراد از علامتهاى قيامت چيست؟ ج: مراد از آن كارهاى مى باشد, كه قبل ازقيامت واقع گرديده به نزديك شدن آن روز دلالت نمايد. س: آن علامتها چند قسم مى باشند؟ ج: دوقسم:1- علامتهاى صغرا يعنى كوچك. 2- كبرى يعنى بزرگ. س: علامتهاى صغرا چند قسم اند؟ ج: سه قسم:1- علامتهاى, كه ظاهر شده وبه انتها رسيده اند. 2– علامتهاى, كه ظاهرشده وتا امروز ادامه دارد. 3- علامتهاى, كه قبل از علامات كبرا در آينده واقع شوند. س: آن علامتهاى, كه قبل از علامتهاى كبرا واقع گردند كدامهايند؟ ج: اينهايند: 1- ظاهر شدن پرچمهاى سياه, كه از برامدن مهدى خبرمى دهند.2- ظاهر شدن معدن تلا در زير درياى فرات وبراى آن آتش گرفتن جنگ 3- درگيرهاى بين مهدى ودشمنانش.4- فروبردن زمين لشكرسفيانى را در ذوالحليفه. 5- رهبرمسلمانان انتخاب گرديدن مهدى وبيعت بزرگان شام وعراق با وى.

س: علامتهاى كبراى قيامت چند قسم مى باشند؟ ج: دو قسم: 1- مألوف ومراد ازآن خروج دجال, نزول عيسى (عليه السلام) وخروج يأجوج ومأجوج مى باشد. 2- غير مألوف, يعنى برامدن آفتاب از جاى نشستنش, برامدن دابه يعنى جانورى, دود, يعنى فراگرفتن دودى اطراف واكناف عالم را وفروكشهاى زمين.

س: آياغير اين علامتهاى صغرا وكبرا فرا رسيدن قيامت ديگر نشانها نيز دارد يا خير؟ ج: آرى! از جمله ويران كردن خانة كعبه, ترك كردن مردم مدينة نبوى را, برداشته شدن قرآن از دلها ومصحفها وغيره.

فهرست


 

باب دوم: ظهور علامتهاى قيامت

بحث اول: اولين علامتهاى قيامت

 

س: اولين علامت نزديك شدن قيامت كدام است؟ ج: اين ظاهر شدن پيغمبرى محمد (ص) مى باشد, كه در سال 610 ملادى به وقوع پيوسته است. س: با كدام دليل مى گويد, كه آشكار شدن پيغبرى محمد (ص) از نزديك شدن قيامت خبرمى دهد؟ ج: در اين موضوع رسول (ص) چنين گفته اند: [ بعثت أنا والساعة كهاتين كفضل إحداهما على الأخرى وضم السبابة والوسطى ] ( رواه البخاري والترمذي و صححه وقد صححه الألباني في صحيح سننه ج: 2/ص 480/ حديث: 2214) ترجمه: زمان پيغمبرى من وبرپا شدن قيامت مثل (فرق درازى) اين دو انگشت مى باشد. اين را گفت ودو انگشت خود يعنى سبابه وانگشت در مابين بوده را با هم جمع كرد. درحديث ديگر چنين آمده است: قال عون بن مالك أتيت النبي (ص) في غزوة تبوك وهو في قبة من أدم فقال: [إعدد ستا بين يدي الساعة: موتي ثم فتح بيت المقدس ثم موتان يأخذفيكم كعقاص الغنم ثم استفاضة المال حتى يعطى الرجل مائة دينار فيظل ساخطا ثم فتنة لا يبقى بيت من العرب إلا دخلته ثم هدنة تكون بينكم وبين بني الأسفر فيغدرون فيأتونكم من ثمانين غاية تحت كل غاية اثنا عشر ألفا] ( رواه البخاري) ترجمه: عون بن مالك مى گويد: در چنگ "تبوك" نزد رسول الله (ص) آمدم كه او در بناى به شكل گنبد ساخته شده بوده گفت: شش واقعه اى را, كه عن قريب قيامت واقع گردند بشمار: 1- وفات من. 2- بعد آن فتح بيت "المقدس". 3- موتان يعنى مرگى اشخاص بسيار مثل بيمارى عقاص گسفندان, كه مثل وبا بوده عدد بسيار انسانها در آن هلاك گردند. 4- بعد اين پول ومال آن چنان بسيار گردد, كه به كسى صد دينار داده شود بازهم ( آن را ناچيز دانسته) ناراض بماند. 5- بعد آن فتنة به پا خيزد, كه هيچ خانة عربى از آن آرام نماند. 6- بعد اين بين شما وبين بنى اسفر يعنى روميها صلح مى شود, كه آنان غدر كرده پيمان را مى شكنند وزير هشتاد پرچم يعنى لشكر هشتاد دولت بالاى شما ناگهان حمله مى كنند. در زير پرچم هر دولتى دوازده هزار عسكر مى باشد.

س: ازاين بحث چه خلاصه براورده مى شود؟ ج: اولين علامت نزديك شدن قيامت آشكار شدن پيغمبرى محمد (ص)بوده ووفات رسول الله (ص) نيزازاين علامتها دانسته مى شود.

فهرست


 

بحث دوم: علامتهاى قيامت در زمان حيات پيغمبر (ص)

 

آيا در زمان حيات پيغمبر (ص) هيچ علامتى به وقوع پيوسته است؟ ج: آرى! در اين موضوع الله سبحانه وتعالى مى فرمايد ﴿اقْتَرَبَتْ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَر﴾ (القمر2-1) ترجمه: ﴿نزديك شد قيامت وماه شكافته شد﴾ در حديث شريف آمده است: عن ابن مسعود قال: انشق القمر على عهد رسول الله (ص) شقتين فقال النبي (ص) [اشهدوا] ( متفق عليه) ترجمه: ابن مسعود گته اند: در زمان رسول الله (ص) ماه دو پاره گرديد ورسول الله به مردم گفت: شاهد باشيد. ابن كثير مى گويد: واقعة دو پاره شدن مهتاب چنانى در احاديث متواتر با سند صحيح آمده است, در زمان رسول الله (ص) واقع گرديده يكى ازمعجزه هاى آشكارآن جناب مى باشد.

س: چگونه اين واقعه علامت نزديك شدن قيامت وهم معجزه شده مى تواند؟ ج: اما علامت قرب قيامت بودنش چنانى گذشت در قرآن آمده است. اين چنين معنى دارد, كه ماهتاب از زمان خلق شدنش تا آن روز پاره نشده است. اما معجزه بودن آن از آن جهت مى باشد, كه اهل مكه به رسول الله (ص) گفتند: اگرتو پيغمبرى بر حق باشى معجزه اى نشان بده. بعد اين رسول الله (ص) دعا كرد و الله تعالى موافق خاستة او ماهتاب را دو پاره گردانيد چنانى در روايتى آمده است: عن أنس قال: إن أهل مكة سألوا رسول الله (ص) أن يريهم آية فأراهم انشقاق القمر ( متفق عليه) ترجمه: اهل مكه از رسول الله (ص) طلب كرند, كه براى ايشان معجزه اى نشان بدهد, كه در جواب دو پاره شدن مهتاب را به ايشان نشان داد

س: از اين بحث چه خلاصه براورده مى شود؟ ج: علامتهاى نزديك شدن قيامت از زمان آشكار شدن پيغبرى محمد (ص) آغاز گرديده, ودر زمان حياتش نيز به وقوع پيوسته است.

فهرست


 

بحث سوم: علامتهايى كه در زمان خلافت چهار خليفه واقع شده اند

 

س:ايا در زمان خلافت هيچ علامتى به وقوع پيوسته است؟

ج: آرى! اين علامتها واقع گرديده اند:1- فتح بيت المقدس, كه در زمان خلافت حضرت عمر واقع شده است وآن را رسول الله (ص) در حديث متفق عليه از علامتهاى قيامت گفته اند چنانى مى فرمايد: { اعدد ستا بين يدي الساعة: موتي ثم فتح بيت المقدس...} ( متفق عليه كما تقدم) ترجمه: { شش علامتى را, كه قبل از قيامت به وقوع پيوندد بشمار: وفات من وفتح بيت المقدس} 2- وباى عمواس. عمواس نام شهرى در فلسطين مى باشد, كه در سال هژدهم هجرى در آن وباى حلاكت آورى انتشار يافته هزاران نفر از جمله بسيار صحابگان جان خود را از دست داده اند, چنانى امين امت ابو عبيده ابن جراح در آن فوتيده است.

3 - قتل امام: يكى از علامتهاى نزديك شدن قيامت اين هست, كه مسلمانان امام خود را به ناحق مى كشند. چنانى در اين موضوع حديثى آمده است: { والذي نفسى بيده لا تقوم الساعة حتى تقتلوا إمامكم وتجتلدوا بأسيافكم ويرث دنياكم شراركم} ( رواه ابن ماجة والترمذي وحسنه وقد ضعفه الألباني في ضعيف الترمذي ج: 2170 وفي ضعيف ابن ماجه ج: 806 وفي الضعيفة ج: 204) ترجمه: { قسم به ذاتى, كه نفس من به يد اوست تا كه شما امامتان را نكشيد وهمديگر را با شمشير نزنيد وامور دنيايى شما را بدترينهاى شما ميراث نبرند, قيامت بر پا نشود } چنانى معلوم است امام مقتول حضرت عثمان (رضي الله عنه) مى باشد. 4- جنگ در بين دو گروه بزرگ مسلمانان. در اين موضوع رسول الله (ص) مى فرمايد: {لا تقوم الساعة حتى يقتتل فئتان عظيمتان ودعواهما واحدة} (رواه الشيخان) ترجمه: تا كه دو گروه بزرگ مسلمان, كه دعوايشان يكى است باهم درگير نشوند قيامت واقع نگردد. چنانى معلوم است در اين حديث به جنگ "جمل" و"صفين" اشاره شده است.

س: ايا چنين علامتى وجود دارد, كه از زمان پيغمبر (ص) ظاهر شده وتا قيامت ادامه يابد؟ ج: در اين موضوع رسول الله (ص) مى فرمايد. {لا تقوم الساعة حتى يقتتل فئتان عظيمتان وحتى يبعث دجالون قريب من ثلاثين كلهم يزعم أنه رسول الله...} ( رواه الشيخان وغيرهما كما تقدم) ترجمه: { تا زمانى, كه سى دروغگو, كه دعواى پيغمبرى مى كنند آشكار نشوند قيامت برپا نگردد} چنانى معلوم هست هنوز در زمان رسول الله (ص) ابن صياد دعواى پيغمبرى كرده بود. در اين موضوع درروايتى آمده است: {وقد قارب ابن صياد يومئذ الحلم فلم يشعر حتى ضرب رسول الله (ص) ظهره بيده ثم قال: أتشهد أني رسول الله؟ فنظر إليه فقال: أشهد أنك الرسول الأمين. ثم قال ابن صياد: أتشهد أني رسول الله؟ فرفصه النبي (ص) ثم قال: آمنت باالله ورسله...} ( متفق عليه ) ترجمه:{ در آن روزها ابن صياد به بلاغت نزديك شده بود, و از آمدن رسول الله (ص) آگاه نگرديد, كه پيغمبر (ص) به پشتش زد و به او گفت: آيا شهادت مى ديهى, كه من پيغمبرالله مى باشم؟ ابن صياد گفت: شهادت مى دهم, كه تو رسول امين هستى. بعد اين ابن صياد گفت: ايا شهادت مى ديهى, كه من رسول الله مى باشم؟ پيغمبر(ص) اورا سخت فشرد وگفت: به الله ورسولانش ايمان آورده ام} از تاريخ مى دانيم, كه مسيلمة كذاب چنين دعواى پيغمبرى كرده او وپيروانش را لشكر فرستادة ابوبكرصديق تار ومار كرد. اسود عنسى, تلحه ابن خويلد وسجاحى كاهن همه در زمان صحابگان چنين دعوا كرده اند. در زمان تابعين مختار ثقفى نيز دعواى پيغمبرى كرد ودو عصر قبل در سال 1233 هجرى مرزا عباس در ايران و در عصر بستم محمد طاه در سودان دعواى پيغمبرى كرد, كه در سال 1985 كشته شد. اين سلسل تا برامدن دجال ادامه يابد. در اين موضوع رسول الله (ص) فرموده اند: { وإنه والله لا تقوم الساعة حتى يخرج ثلاثون كذابا آخرهم الأعور الكذاب...} ( رواه أحمد كما في الكشف نقلا عن صحيح أشراط الساعة) ترجمه: {قسم به الله تا, كه سى كذابى, كه آخرين آنان كور كذاب يعنى دجال است نبرايد قيامت برپا نگردد}

5- ظهور خوارج يكى از علامتهاى نزديك شدن قيامت اين در بين مسلمانان آشكار گرديدن طايفة خوارج مى باشد. در مورد آنان رسول الله (ص) فرموده اند: { يأتي في آخر الزمان قوم دثاء الأسنان وسفهاء الأحلام يقولون من خير البرية ويمرقون من الإسلام كما يمرق السهم من الرمية لايتجاوز ايمانهم خناجرهم فأينما لقيتموهم فاقتلوهم فإن قتلهم أجر لمن قتلهم يوم القيامة } ( رواه البخاري وأبوداود والترمذي وصححه الألباني في الجامع: 8006) ترجمه: {در آخر زمان مردم جوان وبى خيردى ظاهرشوند, كه خود را بيهترين خلق مى نامند چنانى تير هدف را شكافته ( بدون اين, كه با آن آميخته شود) مى گذرد آنان از اسلام گذشته از آن بوى نمى برند. ايمان ايشان از گلويشان پاين نشود ( يعنى به زبان مسلمان باشند نه با قلب) در كدام مكانى با آنان رو به رو گرديد ايشان را بكشيد زيرا براى كسى, كه آنان را بكشد روز قيامت اجر ثواب خواهد بود} نشانه هاى اين طايفه هنوز در حيات رسول الله (ص) آشكار شده هنگام قسمت غنمت به پيغمبر الله تعالى عيب گرفته گفته اند: يا رسول الله اعدل (الشيخان ) ترجمه: اى پيغمبرى الله تعالى عدالت كن يعنى مال غنمت را عادلانه تقسيم نما! در آن زمان حضرت عمر خواست تا ايشان را بكشد ولى رسول الله (ص) او را منع كرده از خروج آنان خبر داد. چون در زمان خلافتى حضرت علي با حضرت معاويه بعد جنگ صلح اعلان شد آنان از صلح اباكردند وبر مقابل حضرت علي شمشير كشيده اند. حضرت علي با مشورة اصحاب كرام بر مقابلشان جنگيده وآنان را تار ومار كرد. بعد اين به قصد انتقام بر مقابل حضرت علي سوئ قصد كرده او را هنگام به نماز بامداد رفتن سخت مجروح كردند, كه در اثر آن به شهادت رسيد.

فهرست


 

بحث چهارم: علامتهايى كه در زمان تابعين به وقوع پيوسته اند

 

وضع كردن احاديث دروغ از نام رسول الله (ص): قال رسول الله (ص): { يكون في آخر الزمان دجالون كذابون يأتونكم من الأحاديث بما لم تسمعوا أنتم ولا آباؤكم فإياكم وإياهم لا يضلونكم ولا يفتنونكم} وفي رواية { سيكون في آخر أمتي أناس يحديثونكم مالم تسمعوا أنتم ولا آبائكم فإياكم وإياهم} ( رواه مسلم) ترجمه: {در آخر زمان دجالان دروغگو پيدا مى شوند وآنان به شما حديثهاى روايت مى كنند, كه آن را نه شما ونه پدرانتان نشنيده ايد. از آنان حضر نمايد, كه گمراهتان نسازند} ودر يك روايت آمده است: {در آخر امت من مردمانى پيدا شوند وبه شما حديثهاى روايت كنند, كه نه شما و نه پدرانتان آن را نشنيده ايد. از آنان حضر نمايد}

از تاريخ اسلام مى دانيم, كه در زمان تابعين چنين عمل زشت رواج ودر چامعه انتشار يافت. از چملة اولينهاى, كه در موضوع قبول حديث وشناختن صحيح وناصحيح آن اصول وقاعدهاى وضع كرده اند امام مالك مى باشد. بعدن ديگر محدثين اصول وضع كردة او را كاملتر كرده راهاى نشر اين فساد را بند كرده اند. امام مالك گفته است: ما به اهل عراق حديثى را مى فرستاديم, كه (فرضا) يك وجب مى بود, پس آن به ما وقتى مى رسد, كه مقدار يك ذراع شده است. يعنى در آن بسيار چيزها را از پيش خود اضافه مى كردند. الحمد لله با جهد وكشش محدثين اين فساد بسته شده وتا زمانى, كه محدثين حيات اند بسته خواهد ماند.

فهرست


 

بحث پنجم: علامتهاى بعد خير القرون واقع شده

 

1- ظاهر شدن آتشى در سرزمين حجاز. قال رسول الله:(ص): {لا تقوم الساعة حتى تخرج نار من أرض الحجاز تضيء لها أعناق الإبل ببصرى} ( متفق عليه ) ترجمه: {تازمانى, كه آتشى از سرزمين حجاز نبرايد وگردنهاى شتران را در بصرى (شهرى ازشهرهاى شام) روشن نكند قيامت واقع نشود} ابن كثير در "البدايه و النهايه" نوشته استٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ: بعد از آن سال 654 درامد, كه در آن آتشى, كه در احاديث متفق عليه ذكر گرديده, در سرزمين حجاز ظاهر گرديد, كه گردنهاى شتران را در بصرى روشن مى كرد. 2-چنگ بر مقابل تا تار ومغول:قال رسول الله (ص) : { لا تقوم الساعة حتى يقاتل المسلمون الترك قوما وجوههم كالمجان المطرقة يلبسون الشعر ويمشون في الشعر} ( رواه مسلم وأبوداود والنسائي وقد صححه الألباني في صحيح الجامع: 7462) ترجمه: تازمانى, كه مسلمانان تركها يعنى قومى را, كه روى هايشان مثل سپر ( يعنى گرد ودايره شكل بوده) لباسهاى آنان وكفشهايشان از پشم است قتال نكنند, قيامت برپا نشود} اين جنگ با لشكر تاتار ومغول در قرن هفت هجرى واقع شده است, كه در سال 656 هجرى بغداد را به تسلط خود دراورده بودند.

فهرست


 

بحث ششم: انكار حجت بودن سنت و دعواى اكتفا به قرآن

 

يكى از نشانه هاى آخر زمان, كه باعث دور شدن مردم از دين مى گردد اين رد كردن احاديث رسول الله (ص) به بهانة اكتفا به قرآن مى باشد. اين عمل در ابتدا به رد كردن خبر واحد در مسائل عقيده آغازشده وسر انجام به رد كردن همه انواع سنة انجامده است. در اين موضوع رسول الله (ص) فرموده اند: {ألا إني أتيت القرآن ومثله معه ألا يوشك رجل شبعان على أريكته يقول: عليكم بهذا القرآن فما وجدتم فيه من حلال فأحلوه وما وجدتم فيه من حرام فحرموه وإنما حرم رسول الله كما حرم الله} ( رواه أبوداود وابن ماجه والترمذي وقد صححه الألباني في المشكاة:ج: 1/ ص: 58/ 164) ترجمه: {خبر دار باشيد, كه قرآن و مثل آن را با همراه قرآن به من داده اند. نزديك است (زمانى, كه) مرد شكم سيرى به تخت خود تكيه كرده مى گويد: بر شما لازم است, كه به اين قرآن عمل نمايد, آنچه را در آن حلال يافتيد تنها آن را حلال بگوييد وآنچه را حرام يافتيد تنها آن را حرام بگوييد. (آگاه باشيد, كه) آنچه را رسول الله حرام كرده است مثل آن چيزى هست, كه الله حرام كرده اند} منكران حجت بودن سنت رسول الله (ص) به اين حديث موضوع استدلال مى كنند : ما جاء عني من حديث فأعرضوه على القرآن فإن وجدتم له أصلا فخذوا به وإلا فردوه (موضوع قال العجلوني في كشف الخفاء: (1/89) موضوع. ذكره البيهقي في الدلائل (1/27) وقال محققه: أخرجه الدالر قطني في الأفراد وقال تفرد به أشعث ابن براز وهو شديد الضعف. وأورده العقيلي في الضعفاء, والحديث منكر وقال: ليس له إسناد يصح ووردت في هذا المعنى ألفاظ كثيرة كلها موضوع أو بالغ في الضعف وقال في تذكرة الحفاظ عن الخطابي أنه قال: وضعه الزنادقة انتهى كذا في تخريج مفتاح الجنة لأبي معاذ محمود بن إمام بن منصور) ترجمه: آن حديثى را از نام من شنديد آن را به قرآن قياس كنيد. پس اگر در آن براى حديث اصلى پيدا كرديد به آن عمل نمايد واگر پيدا نكرديد آن را رد كنيد. اين حديث باطل مى باشد چنانى خطابى گفته اند آن را زنديقها بافته اند. اين طايفه در تمام اطراف عالم اسلام انتشار يافته اند. در رد آنان امام سيوطي كتاب "مفتاح الجنة في الاحتجاج بالسنة" و ديگرعلماى گذشته ومثل مفتى تقي عثمانى ومفتى رفيع عثمانى از علماى حاضره كتابها نوشته اند. اين طايفه در هند وپاكستان به نام پرويزيها مشهور مى باشند. ودر مصر در رأس آنان سيد صالح, أحمد صبحى منصور وديگران قرار دارند, كه درتأليفات خود به امثال عمر ابن خطاب و أبوهريره از صحابگان وامام بخارى وديگران از راويان حديث عيب گرفته, ومكارانه قرآن را در مقابل حديث مى گذارند وبا آيات قرآن بعضى احاديث را رد مى كنند وبه اين وصيله مردم جاهل را فريب مى دهند وگمراه مى سازند. اين گروه چند امور اعتقاديى از جمله: 1- شفاعت 2- معراج نبي (ص) 3- رجم زناكار 4- علاماتهاى قيامت وغيره را انكار مى كنند. در مورد حكم اين طايفه امام سيوطى در "مفتاح الجنة" مى گويد: بدانيد‍! كسى حجت بودن حديث رسول الله (ص) را انكار كند كافر مى شود واز دايره اسلام خارج مى گردد وفرداى قيامت باهمراه يهود ونصارا يا با همراه كدام گروه كافرانى الله تعالى خواسته باشد زنده كرده مى شود.

فهرست


 

بحث هفتم : زياد شدن قتل وفساد

 

برداشته شدن علم, وبى بركت گرديدن وقت وزياد شدن قتل وفساد يكى ازعلامتهاى نزديك شدن قيامت مى باشد. 1- علم دين برداشته شود وجهل وبى سوادى در امور دين انتشار يابد واشخاص جاهل ونااهل مفتى شوند و در رأس امور دين قرار يابند. چنانى رسول الله (ص)مى فرمايد: {إن بين يدي الساعة أياما ينزل فيها الجهل ويرفع فيها العلم} (رواه الشيخان كما في كشف المنن) ترجمه:{قبل از وقوع قيامت روزهاى هست, كه در آن جهل انتشار يابد وعلم برداشته شود} در حديث ديگر فرموده اند: { إن من أشراط الساعة أن يلتمس العلم عند الأصاغر} (حديث صحيح رواه الطبراني وغيره وقد صححه الألباني في صحيح الجامع رقم: 2207) ترجمه: {يكى ازعلامتهاى قيامت طلب كردن علم ازاشخاص ناكس ورذيل مى باشد} وقال: {إن الله لا يقبض العلم انتزاعا ينتزعه في العباد ولكن يقبض العلم بقبض العلماء حتى إذا لم يبقي عالما اتخذ الناس رؤوسا جهالا فسئلوا فأفتوا بغير علم فضلوا وأضلوا}(رواه الشيخان) ترجمه: {الله تعالى علم را به شكلى, كه آن را از مردم بگيرد نمى بردارد, بلكه به از بين بردن عالمان مى بردارد, چون عالمى را باق نماند مردم جاهلان را پيشوا مى گرند, واز آنان سوال مى كنند وايشان بى علم فتوى مى دهند, كه در نتيجه خود گمراه شده و ديگران را نيز گمراه مى سازند} 2- بى بركت شدن وقت وافزدن بخـل وقـتل به ناحق. قال رسول الله (ص) { إن من أشراط الساعة أن يتقارب الزمان وينقض العلم وتظهر الفتن ويلقى الشح ويكثر الهرج. قالوا يا رسول الله وما الهرج؟ قال:القتل- القتل}(رواه البخارى ومسلم وأبوداود ) ترجمه: از جملة علامتهاى قيامت بى بركت شدن زمان, كم گرديدن علم وظهورفتنها, وبخيل شدن نفسها وافزدن هرج مى باشد. صحابگان پرسدند: هرج چيست؟ گفت: قتل- قتل!} در موضوع بى بركت گرديدن روزها رسول الله (ص) فرمده اند: { لا تقوم الساعة حتى يتقارب الزمان فتكون السنة كالشهر والشهر كالجمعة وتكون الجمعة كاليوم ويكون اليوم كاالساعة وتكون الساعة كضرمة باالنار} (رواه الترمذي وقد صححه الألباني في صححه سننه ج: 2/ ص: 538/ ح: 2332 وفي المشكاة 5448) ترجمه: {تا وقتى, كه زمان باهم نزديك نشود و سال مثل ماه و ماه مثل هفته و هفته مثل يك روز وروز مثل يك ساعت وساعت مثل وقت افروختن آتش كم يعنى بى بركت نگردد روز قيامت فرا نرسد} 3- زياد شدن قتل به ناحق در بين مسلمانان قال: رسول الله (ص) : {لا تقوم الساعة حتى يكثر الهرج} قالوا: وما الهرج يا رسول الله؟ قال: القتل- القتل} (رواه مسلم) ترجمه: {تا زمانى, كه هرج نيفزايد قيامت قايم نشود. پرسيدند : هرج چيست؟ گفت: قتل- قتل} در حديث ديگر مى فرمايد: { والذي نفسي بيده لا تذهب الدنيا حتى يأتي على الناس يوم لا يدري القاتل فيم قتل ولا المقتول فيم قتل. فقيل: كيف يكون ذلك؟ قال: الهرج القاتل والمقتول في النار} ( رواه مسلم ) ترجمه:{ قسم به ذاتى, كه نفس من به يد اوست, تا زمانى نيايد, كه قاتل نداند, كه براى چه قتل كرده است و مقتول نداند, كه براى چه قتل شده است, دنيا به آخر نرسد. پرسدند: چگونه باشد؟ گفت: از جهت زياد شدن قتل. قاتل ومقتول به دوزخ روند} در حديث ديگر فرموده است: {إن بين يدي الساعة لهرجا قال: قلت يارسول الله وما الهرج؟ قال القتل فقال بعض المسلمين: يارسول الله إنا نقتل الآن في العام الواحد من المشركين كذا وكذا؟ فقال رسول الله: ليس بقتل المشركين ولكن بقتل بعضكم بعضا حتى يقتل الرجل جاره وابن عمه وذاقرابته. فقال بعض القوم: يا رسول الله ومعنا عقولنا ذلك اليوم؟ فقال رسول الله (ص): لا! تنزع عقول أكثر الزمان ويخلف له هباء في الناس لا عقول لهم} (حديث صحيح رواه ابن ماجة وقد صححه الألباني في صحيح سنن ابن ماجه ج/ 3: / ص: 298/ ح: 3213 و في الصحيحة: 1682) ترجمه: {قبل ازوقوع قيامت هرج خاهد بود. راوى مى گويد: گفتند: هرج چيست؟ گفت: قتل! باز پرسيدند: ما هر سال عدد زياد مشركان را مىكشيم؟ رسول الله (ص) در جواب گفت: اين قتل مشركان نبوده بل كه قتل همديگرتان مى باشد, حتى كه كس همسايه, پسرى عم واقرباى خود را بكشد. بعضها پرسيدند: ما در آن روز عقلهاى خود را صاحب مى باشيم؟ گفت: نه! عقلهاى اكثر مردم آن زمان برداشته شده مردم بى خردى به ميدان بيايند, كه از عقل محروم باشند}

4- انتشار زنا, وفساد و كم شدن شمارة مردان وحلال دانستن ربا. در اين موضوع رسول الله (ص) مى فرمايد: { لا تقوم الساعة أو قال: إن من أشراط الساعة أن يرفع العلم ويظهر الجهل ويشرب الخمر ويفشوا الزنا ويذهب الرجال ويبقى النساء حتى يكون لخمسين إمرأة قيم واحد} ( رواه البخاري ومسلم والترمذي) ترجمه: {از علامتهاى قيامت برداشته شدن علم, انتشار يافتن جهل, افزدن شراب نوشى, زنا وكم شدن شمارة مردان مىباشد, حتى براى پنجاه زن يك مرد مى رسد} در ديگر حديث مى فرمايند: {لتستحلن طائفة من أمتي الخمر باسم يسمونه إياه} ( رواه أحمد والضياء وقد صححه الألباني في صحيح الجامع ج:2/ ص: 1904 ح: 5069 وفي الصحيحة: 90) ترجمه: {طايفه اى از امت من خمر را ديگر نام مانده آن را حلال مى گويد} وفي رواية: قال رسول الله (ص): {إذا ظهر الزنا والربا في قرية فقد أحلوا بأنفسهم عذاب الله} (حديث صحيح رواه الطبراني والحاكم وقد صححه الألباني في صحيح الجامع. 679 وفي غاية المرام 344 وفي تخريج فقه السيرة 370) ترجمه: {چون در شهرى زنا وربا انتشار يابد اهل آن عذاب الله را براى خود حلال كرده اند} درديگر حديث آمده است: {إذا ظهر السؤ في الأرض أنزل الله بأسه بأهل الأرض و إن كان فيهم قوم صالحون يصيبهم ما أصاب الناس ثم يرجعون إلى رحمة الله ومغفرته} ( حديث صحيح رواه الإمام أحمد والطبراني وغيره وقد صححه الشيخ الألباني في صحيح الجامع: 680 وفي الصحيحة: 1376) ترجمه: {چون درروى زمين كارهاى بد انتشار يابند الله تعالى عذاب خود را بالاى مردم نازل مى كند. اگر در بينشان مردم صالح باشند آنان را نيز شامل مى شود وبعد از آن مغفرت ورحمت الله را نايل مى گردند}

فهرست


 

بحث هشتم: تغير يافتن حالت مردم

 

يكى از نشانه ها وعلامتهاى نزديك شدن روز قيامت اين تغير يافتن حالت مردم از خير و نيكى به شر وبدى مى باشد. 1- تفاخربه زيبا ساختن مسجدها وپابند نبودن به نماز جماعت قال رسول الله (ص): {لا تقوم الساعة حتى يتباهى الناس في المساجد} ( رواه أحمد وابن حبان وقد صححه الألباني في صحيح الجامع: 7421 والروض: 138 وصحيح سنن أبي داود: 475) ترجمه: {تا زمانى, كه مردم به زينت دادن مسجدها (با نقش ونگار نه به عبادت در آن ) تفاخر نكنند قيامت بر پا نشود} 2- از داخل مساجد عبور كرده در آن نماز نمى خوانند. قال رسول الله (ص): { إن من أشراط الساعة أن يمر الرجل في المسجد لا يصلي فيه الركعتين} ( رواه ابن خزيمة في صحيحه وقد صححه الألباني في الصحيحة 2/ 649 كما في الكشف) ترجمه: {يكى از علامتهاى قيامت اين مى باشد, كه كس از داخل مسجد بگذرد, ولى در آن دو ركعت نماذ نخواند}

3- تنها به آشنايان سلام داده شود وخيش وتبارى قطع گردد وشهادت دروغ وباطل انتشار يابد. قال رسول الله (ص): { إن بين يد الساعة تسليم الخاضة وفشو التجارة حتى تعين المرأة زوجها على التجارة وقطع الأرحام وشهادة الزور وكتمان شهادة الحق وظهور القلم} ( رواه مسلم كما في الكشف) ترجمه: {از علامتهاى قرب قيامت تنها به اشخاص خاص سلام دادن, زياد شدن تجارت, حتى, كه زن شوهرش را در تجارت كومك كند, قطع صلة رحم, بر دروغ شهادت دادن, پوشيدن شهادت حق وانتشار قلم يعنى تبع ونشر در كارهاى فساد مى باشد} در ديگر روايت آمده است: { إن من أشراط الساعة إذا كانت التحية على المعرفة} (حديث صحيح رواه الطبراني وأحمد صححه كما في الكشف نقلا عن الصحيحة 2/ 647) ترجمه: {ازعلامتهاى قيامت, تنها به آشنايان سلام دادن است} 4- تقليد كور- كوران به كفار قال رسول الله (ص): {لتتبعن سنن من كان قبلكم شبرا بشبر وذراعا بذاراع حتى لو دخلوا حجرضب لتبعتموهم قلنا: يا رسول الله اليهود والنصارى؟ قال: فمن؟} (رواه الشيخان)

ترجمه: {البته به راه و رويش كسانى, كه قبل از شما گذشته اند وجب به وجب وذراع به ذراع پيروى خاهيد كرد. حتى اگر در خانة سوسمارى درامده باشند شماهم نيز دران درايد. اصحاب كرام از رسول الله (ص) پرسدند: آيا شما يهود ونصارا را در نظر داريد؟ در پاسخ گفت: كه را نباشد‍‍؟‍} 5- فرزندان به پدرومادر مثل با خادمان معامله كنند واشخاص ناكس ونادار صاحب منصب ومال و جاه شوند. در اين موضوع در حديث مشهور به حديث جبريل آمده است: {فأخبرني عن الساعة؟ فقال النبي (ص): ما المسؤل عنها بأعلم من السائل. قال: فأخبرني عن أمراتها؟ قال: أن تلد الأمة ربتها وأن ترى الحفاة العراة العالة رعاء الشاء يتطاولون في البنيان} ( رواه الشيخان وغيرهما) ترجمه: {جبريل عليه السلام از پيغبر(ص) پرسيد: از روز واقع شدن قيامت به من خبر بده؟ رسول الله (ص) در پاسخ گفت: سوال شده (يعنى من در اين موضوع) از سوال كننده (يعنى از تو) بيشتر خبر ندارم. باز پرسيد: از نشانه هاى قيامت خبر نما؟ رسول الله (ص) گفت:

از نشانهاى قيامت اين است, كه غلام زن به خود آقا بزايد واشخاص سر وپا برهنه بناهاى بلند بسازند} يعنى مادران از جانب فرزندان اذيت بكشند ونسبت به آنان بى احترامى كنند گويا, كه غلامانشان باشند. 6- سر وريش سفيد را با رنگ سياه رنگ كرده شود. قال رسول الله (ص): { يكون في آخر الزمان قوم يخضبون بالسواد كحواصل الحمام لايريحون رائحة الجنة} (رواه أبوداود والنسائي وقد صححه الألباني في غاية المرام 106 والمشكاة 3352 وصحيح الجامع 8153) ترجمه: {در آخر زمان قومى مى باشد, كه با رنگ سياه مثل سينه هاى كبوترها ( كبوتر سياه) سر وريش خود را رنگ مى كنند, اين طايفة مردم از بوى جنت محروم شوند} 7- امانت خيانت شود وامور مردم به دست نا اهلان بيفتد. در اين موضوع رسول الله (ص) فرموده اند: { إذا ضيعت الأمانة فانتظر الساعة قال: وكيف إضاعتها؟ قال: إذا وسد الأمر إلى غير أهله فأنتظر الساعة} ( رواه البخاري)

ترجمه: {چون امانت ضايع گردد منتظرى قيامت باش! پرسيدند: چگونه ضايع شود؟ گفت: چون امور مردم به دست نا اهلان بيفتد منتظر قيامت باش.

فهرست


 

بحث نهم: سختيها ومصيبتها

 

يكى از نشانه ها وعلامتهاى نزديك شدن روز قيامت اين به مشكلاتهاى گونا گون گرفتارشدن مسلمانان مى باشد. 1- امتهاى غيرمسلمان براى تاراج كردن ملك واموال مسلمانان همديگررا دعوت وترغيب مى كنند. چونانى رسول الله (ص) مى فرمايد: { يوشك أن تداعي عليكم الأمم كما تداعي الأكلة إلى قصعتها فقال قائل: من قلة نحن يومئذ؟ قال: بل أنتم يومئذ كثير ولكنكم غثاء كغثاء السيل ولينزعن الله من صدور عدوكم المهابة منكم وليقذفن في قلوبكم الوهن قيل: وما الوهن يا رسول الله؟ قال: حب الدنيا وكراهة الموت} (رواه احمد وابوداود والبيهقي وقد صححه الالباني في تخريج المشكاة ( 5369) وفي صحيح سنن ابي داود(4297) وفي الصحيحة 956) ترجمه: {نزديك است, كه امتان ( غير مسلمانان) همديگر را چنانى طعام خران يك تبق دعوت مى كنند براى تاراج كردن شما دعوت نمايند كسى پرسيد: اين از جهت كم بودن ما است؟ گفت: بل كه در آن روز بسياريد وليكن مثل خاشاك بالاى آب سيل پراكنده مى باشيد الله خوف شما را از دلهاى دشمنانتان مى بردارد ودر دلهاى شما ضعف را مى اندازد. پرسيدند: ضعف چيست؟ گفت: حب دنيا وبد ديدن مرگ. 2- ديندارى آن چنان مشكل گردد, كه اهل صلاح وخير آرزوى موت كنند. قال: رسول الله (ص): {لا تقوم الساعة حتى يمر الرجل بقبر الرجل فيقول يا ليتني مكانه} ( رواه البخاري) ترجمه:{يكى ازعلامتهاى قيامت اين هست, كه مردى از نزد قبرى بگذرد وبگويد: اى كاش من به جاى صاحب اين قبر مى بودم} يعنى مى مردم واز اين مصيبتها وفسادها نجات مى يافتم. 3- نظامهاى دكتاتورى حاكم شوند ومسلمانان را زير ظلم وشكنجه بگيرند.قال رسول الله (ص):{سيكون في آخر الزمان شرطة يغدون في غضب الله ويريحون في سخط الله} (حديث صحيح رواه أحمد والحاكم وذكره الألباني في الصحيحة كما في الكشف ص: 107 ) ترجمه: {در آخر زمان پوليسهاى پيدا شوند, كه از صبح در كارى برايند, كه آن باعث غضب الله باشد وشام از كارى بر گردند, كه باعث خشم الله باشد} يعنى از صبح تا شام عملهاى انجام بدهند, كه باعث غضب الله تعالى مى باشد. بدون شك اين آن تعقيب وظلم وستم است, كه با امر حاكمان ظالم انجام مى دهند. 4- زياد شدن موت فجائت يعنى غير چشم داشت وناگهانى. رسول الله (ص) فرموده اند: { من اقتراب الساعة أن يرى الهلال قبلا فيقال لليلتين وأن تتخذ المساجد طرقا وأن يظهر موت الفجأة } (رواه الطبراني وغيره كما في الكشف) ترجمه: {يكى از علامتهاى روز قيامت اين است, كه ماهتاب را (در روز اول برامدنش) برابر ماهتاب دروزه ديده مى شود. ديگر اين, كه مسجدها راه عبور ومرور مى شوند وموت فجائت يعنى ناگهانى مى افزايد}

فهرست


 

بحث دهم: بعضى امور خيرى, كه از نشانه هاى قيامت مى باشد

 

1- جزيرة عرب آبشار وچمنزار گردد چنانى رسول الله (ص) مى فرمايد: { لا يقوم الساعة حتى يكثر فيكم المال وحتى تعود جزيرة العرب مروجا وأنهارا} ( رواه مسلم وأحمد كما في الكشف ) ترجمه: {تا, كه در بين شما مال نيفزايد وجزيرة عرب آبشار وچمنزار نگردد قيامت بر پا نشود} 2- راست برامدن خابها دراين موضوع رسول الله (ص) مى فرمايد: {إذا اقترب الزمان لم تكون رؤيا المسلم تكذيب وأصدقكم رؤيا أصدقكم حديثا} ( رواه الشيخان وأبودود والترمذي( ترجمه: {چون آخر زمان شود خواب مسلمان راست مى برايد راسترين خواب خواب كسى خواهد بود در سخن گفتن راست گوتر است}

فهرست


 

باب دوم: فصلها در موضوع فتنه

فصل اول: معناى فتنه

 

س: معناى فتنه چيست؟ ج: كلمة "فتنه" صيغه تنها بوده جمع آن "فِتَنْ" مى باشد. در لغت عرب " فتنه" به چند معنا آمده است:1- امتحان كردن. 2- آزمودن. 3- گمراه كردن. 4- گمراهى. 5- اختلاف در ميان مردم. 6- عذاب. 7- بى مارى. 8- جنون. 9- آشوب وغيره.

س: معناى فتنه در اصطلاح چيست؟ ج: فتنه در اصطلاح به معناى عذاب, سختى وهر كار ناخوبى, كه به ضررى انسان است, مثل كفر, اثم , گناه وغيره مى باشد. اگر فتنه از جانب الله تعالى باشد, پس در آن حكمتى است. واما اگر از جانب انسان به غير امر الله تعالى به وقوع پيوندد, آن مذموم است. س: چگونه فتنه از جانب بنده بوده مى تواند در حالى, كه تمام امور به تقدير الله تعالى در چريان مى باشد؟ج: مثلا كسى زندان شود, كه آن مصيبت بوده به فتنه گرفتار شده است, پس اگراودرراه فرمودة الله تعالى رفته محبوس شده است اين را از جانب الله تعالى گفته مى شود. اما اگر در راهى, كه الله تعالى منع كرده است رفته وزندان شده باشد, مثلا براى قتل به ناحق يا دزدى يا راه زنى وغيره اين را از جانب خود بنده گفته مى شود, اگر چه هردو موافق تقدير الله واقع گرديده است. س: در فتنه چه حكمتى بوده مى تواند؟ ج: در حالت آرامى وفراخى همه محبت الله وثبات خود را در دين او دعوا مى كنند وچون به سختيها ودشواريها رو به رو گردند تنها كسانى صادق در ايمانشان ثابت مى مانند. اما كسانى, كه بر دروغ خود را مسلمان مى گفته اند از دين مرتد مى شوند. در اين موضوع الله تعالى مى فرمايد: ﴿أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ﴾ ( العنكبوت: 3 ) ترجمه: ﴿آيا مردم گمان مى كنند, كه گذارده شوند, كه بگويند ايمان آورده ايم وفتنه (يعنى امتحان) كرده نشوند؟ به تحقيق كسانى قبل از ايشان گذشته را امتحان كرده ايم. پس الله كسان صادق وكاذب را البته از هم جدا وفرق خواهد كرد﴾

س: آيا الله تعالى انواع فتنها را ذكر كرده است ج: آرى! از جمله در آيت: ﴿حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ﴾ (البقرة: 193) ترجمه: ﴿تا كه فتنه نباشد﴾ مراد از فتنه شرك است. در آيت ﴿إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمْ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ ( النساء: 101) ترجمه: ﴿اگر خوف بريد, كه كافران شما را به فتنه اندازند﴾ مراد از آن گمراهى مى باشد وغيره.

فهرست


 

فصل دوم: در زمان فتنه حفظ ايمان مشكل گردد

 

قال رسول الله (ص): {إن بين يدي الساعة فتنا كقطع اليل المظلم يصبح الرجل فيها مؤمنا ويمسي كافرا ويمسي مؤمنا ويصبح كافرا القاعد فيها خير من القائم والقائم فيها خيرمن الماشي والماشي فيها خير من الساعي فكسروا قسيكم وقطعوا أوتاركم واضربوا سيوفكم بالحجارة فإن دخل أحد منكم بيته فليكن كخير إبني آدم} ( رواه أحمد وأبوداود والبيهقي والحاكم وقد صححه الألباني في صحيح الجامع: 2049 وفي صحيحة: 535) ترجمه: {قبل از وقوع قيامت فتنه هاى واقع شود, كه مثل پارهء شب تار مى باشند. در آن روزگار كس صبح مسلمان بوده به وقت شام كافر گردد وشام مسلمان بوده به وقت صبح كافر شود. شخص كنار گرفته از آن از شخص در آن ميلكننده وشخص در آن ميلكننده از شخص در آن شركتكننده بيهتر مى باشد. (يعنى هر, كه در آن حصة كمتر داشته باشد حالش بيهتر است) در آن روز گار كمانهاى خود را بشكنيد وشمشيرها را به سنگ بزنيد, (يعنى تا سبب ريزاندن خون نشود) اگر كسى به خانة شما درايد پس عمل بيهترين دو فرزند آدم را اختيار كنيد}. چنانى معلوم است, در فتنة بين دو فرزند آدم يعنى قابل وهابل, قابل هابل را كشت وهابل هيچ مخالفت نشان نداد, يعنى مثل هابل عمل نمايد.

فهرست


 

فصل سوم: به غرض منفعت دنيوى دين را فروخته مى شود

 

قال رسول الله (ص): {بادروا بالأعمال فتنا كقطع اليل المظلم يصبح الرجل مؤمنا ويمسي كافرا ويمسي مؤمنا ويصبح كافرا يبيع أحدهم دينه بغرض من الدنيا قليل} ( رواه مسلم وأحمد والترمذي وقد صححه الألباني في صحيح الجامع: 2814) ترجمه: { به اداى اعمال بشتابيد, كه در پيش فتنهاى هست, كه مثل پارة شب تار مى باشند. در آن كس صبح مسلمان بوده شام كافر گردد وبرعكس حال شام مسلمان بوده صبح كافر شود ودين خود را براى دريافت منفعت ناچيزى بفروشند} يعنى بكوشيد وعمل كنيد, كه در آن روز ثبات بر دين وعقيده مشكل گردد.

فهرست


 

فصل چهارم: به عمل آخرت دنيا طلب كرده شود

 

عن بن مسعود (ض) يرفعه إلى النبي (ص) أنه قال:{ كيف أنتم إذا لبستكم فتنة يهرم فيها الكبير ويربو فيها الصغير ويتخذها الناس سنة إذا ترك منها شئ قيل تركت السنة. قالوا: ومتى ذلك؟ قال:إذا ذهبت علماء كم وكثر قراؤكم وقلت فقهاؤكم وكثر أمراؤكم وقلت أمناؤكم والتمست الدنيا بعمل الآخرة وتفقه لغير الدين} ( كذا في صحيح الترغيب رقم: 106 كما في الكشف) ترجمه: { فتنه اى, كه شما را فراگيرد ودر آن بزرگ سالان پير وخرد سالان كلان شوند ومردم آن را سنت اعتقاد كنند چون اگر چيزى از آن ترك گردد بگويند, كه سنت ترك كرده شد, حالتان چگونه باشد؟ گفتند: اين كدام وقت حاصل شود؟ گفت: چون عالمان شما از بين روند وقاريانتان زياد شوند وعالمان كم گردند وآمران بيفزايند وامانت داران كم شوند ودنيا را با اعمال آخرت طلب كرده شود وبراى غير دين علم آموزند} يعنى علم را براى دنيا آموزند نه براى خدا.

فهرست


 

باب سوم: علامتهاى كبرىفصل اول

فصل اول: خروج مهدى

 

قال: رسول الله (ص) {يخرج الرجل يقال له السفياني في عمق دمشق وعامة من يتبعه كلب فيقتل حتى تبقر بطون النساء ويقتل الصبيان فيجتمع له قيس فيقتلها حتى لا يمتع ذنب تلعة ويخرج رجل من أهل بيتي في الحرة فيبلغ السفياني فيبعث إليه جندا فيهزمهم الله فيسير إليه السفياني بمن معه, حتى إذا صار ببيداء من الأرض خسف بهم, فلا ينجو إلا المخبر عنهم} ( رواه الحاكم وقال: صحيح الإسناد على شرط الشيخين ووافقه الذهبي) ترجمه: {مردى, كه نامش سفيانى مى باشد از دمشق پرچم خود را بالا مى كند, كه اكثر پيروانش سگها مى باشند او بسيار كشتار كرده حتى شكمهاى زنان را چاك مى كند وهيچ زنده اى را باق نگذارند. از منطقة "حيرة" ( نزديك مدينه) مردى از اهل بيت من مى برايد و به سفيانى خبر او مى رسد وبر مقابلش لشكر مى فرستد, كه آن لشكر را الله تعالى شكست مى دهد. بعد اين خود سفيانى با تمام لشكرش به قصد او براه مى درايد, كه در صحرا زمين آنان را فرو مى برد. از لشكر او به چز يك نفرى, كه خبرشان را مى آرد ديگر كس نجات نيابد}.

فهرست


 

فصل دوم: ظاهر شدن معدن طلا در فرات

 

قال رسول الله (ص) {يوشك الفرات أن يحسر عن جبل من ذهب, فإذا سمع به الناس ساروا إليه, فيقول من عنده: لئن تركن الناس يأخذون منه ليذهبن به كله, قال: فيقتتلون عليه, فيقتل من كل مائة تسعة وتسعون} ( رواه مسلم كما في الكشف) ترجمه: {نزديك است, كه در زير (فرات) يك كوه طلاگينى آشكار شود. چون مردوم اين را شنيدند به آنجا رهسپار گردند. اشخاص نزد (فرات) بوده مى گويند: اگر مردم را منع كرده نشود همة آن را ببرند. براى دست يافتن به آن در بين همديگر چنگ مى كنند از هر صد نفر نود ونه نفر كشته گردند}

فهرست


 

فصل سوم: فتح روم

 

وعن عمر بن العاص قال: بينما نحن حول رسول الله (ص): نكتب إذ سئل رسول الله (ص) أي المدينتين تفتح أولا القسطنطنية أو رومية؟ فقال رسول الله (ص) مدينة هرقل تفتح أولا} يعنى القسطنطنية ( رواه أحمد والحاكم وقال صحيح على شرط الشيخين وأقره عليه الذهبي كما في الكشف) وقال أنس: فتح القسطنطنية مع قيام الساعة يعنى فتح روما (رواه الترمذي وصححه مرفوعا الألباني كما في صحيح سننه برقم: 223) ترجمه: عمر بن العاص مى گويد: در نزد رسول الله (ص) نشسته چيزى را مى نوشتيم, كه سوال كرده شد: كدام اين دو شهر, قسطنطنية يا روم اول فتح گردد؟ گفت: {شهر هرقل} يعنى قسطنطنية اول فتح گردد) انس بن مالك گفته اند فتح قسطنطنية با وقوع قيامت باهم واقع شوند. ومراد از قسطنطنيه در قول انس (ض) شهر روم مى باشد, كه آن با قيام قيامت در يك وقت واقع گردد.

فهرست


 

فصل چهارم: دجال

 

قال رسول الله (ص) {يخرج الدجال في أمتي فيمكث أربعين} لا أدري أربعين يوما أو أربعين شهرا أو أربعين عاما ( شك من الراوي) ( رواه مسلم ) وفي رواية الطبراني: {يخرج الدجال فيمكث في الأرض أربعين صباحا...} ترجمه: {دجال ظاهر شده در روى زمين چهل ( روز يا ماه يا سال) باقى مى ماند} ودر رواية طبراني آمده: {دجال ظاهر شده در روى زمين چهل روز باق مى ماند} قال رسول الله (ص) {الدجال يخرج من أرض بالمشريق يقال لها خراسان يتبعه أقوام كأن وجوههم المجان المطرقة} ( رواه ابن ماجه والترمذي وحسنه وقد صححه الألباني في صحيح سننه حديث رقم: 2237 وفي صحيح ابن ماجه حديث رقم: 4072 )

ترجمه: {دجال از سرزمين مشرق, كه خراسان نام دارد مى برايد ومردمانى, كه رويهايشان مثل سپرمى باشد او را پيرو مى كنند}

در قصة دجال در حديث روايت كردة امام ترمذي به سند صحيح رسول الله (ص) گفته است: اونزد قومى مى آيد, وآنان را دعوت مى كند, كه ازوى متابعت كنند يعنى خدايش بگويند ولى مردم ويرا رد مى كنند. بعد اين دجال پس مى رود ومال اموال آن قوم بعد رفتن وى هلاك مى گردد ومردم با دست خالى مى مانند. سپس باز آمده آنان را دعوت مى كنند وايشان او را تصديق مى كنند, بعد اين آسمان را امر مى كند, كه باران بارد آسمان مى بارد وزمين را امر مى كند, كه گياه روياند وزمين مى روياند ومثل اين ديگر كارهاى خارق العاده نشان مى دهد, كه باعث گمراهى هزاران نفر مى گردد. غير از اين مرده را زنده مى سازد وسرانجام دجال را حضرت عيسى (عليه السلام ) قتل مى كند. در روايت حاكم به سند صحيح, كه آن را ذهبى نيز صحيح گفته است آمده, كه رسول الله (ص) گفته اند: {در روى عالم از روزى پيدايشش تا امروز فتنة خطرناكتر از فتنة دجال واقع نشده است}

فهرست


 

فصل پنجم: قتال يهود

 

قال رسول الله (ص) {لا تقوم الساعة حتى يقاتل المسلمون اليهود فيقتلهم المسلمون حتى يختبئ اليهودي من وراء الحجر والشجر ويقول الحجر والشجر يا مسلم يا عبدالله هذا يهودي خلفي تعال فاقتله إلا الغرقد فإنه من شجرة اليهود} ( رواه مسلم) ترجمه: {تا زمانى, كه مسلمانان با يهوديان قتال نكنند وقتل به جاى نرسد, كه مسلمانان يهوديان را بكشند وآنان ناچار در پشت سنگها ودرختها پنهان نشوند, قيامت برپا نگردد درختان وسنگها مى گويند: اى مسلمان اين يهود در پشت من است بيا آن را بكش! مگر درخت غرقد, كه درخت يهوديان مى باشد چنين نگويد}

فهرست


 

فصل ششم: نزول عيسى عليه السلام

 

قال رسول الله (ص) {والذى نفسى بيده, ليوشكن أن ينزل فيكم ابن مريم, حكما عدلا, فيكسر الصليب, ويقتل الخنزير, ويضع الحرب, ويفض المال حتى لا يقبله أحد, حتى تكون السجدة الواحدة خيرا من الدنيا وما فيها} ( رواه الشيخان) ترجمه: {قسم به ذاتى, كه نفس من به يد اوست نزديك است, كه عيسى ابن مريم به صفت حاكم عادل از آسمان بيايد. او صليب را بشكند, وخوگها را بكشد واز كافران به جز اسلام يا قتل ديگر شرطهاى تسليم را قبول نكند. مال واموال فراوان گردد وبراى مردم يك سجده از دنيا وآنچه در آن است افضلتر شود}

فهرست


 

بحث در مورد عيسى عليه السلام

 

س: عيسى عليه السلام كجا است؟ ج: چون يهوديان قصد كرده اند, كه عيسى عليه السلام را بكشند او را الله تعالى به آسمان براورد. س: آيا اين دعواى نصرانيان را, كه عيسى عليه السلام را بچة خدا مى گويند تصديق نمى كنند؟ ج: نه! زيرا, كه در آسمان به غير از عيسى عليه السلام هزاران فرشته ها وجود دارند, اگر زنده ودر آسمان بودن معناى خداى را مى داشت نه تنها عيسى عليه السلام بلكه فرشتها نيز خدا يا بچه هاى خدا مى بودند, ليكن الله تعالى خود تنها بوده احتياج به شريك وفرزندى ندارد.

س: شما آن چه را در اين موضوع در كتابهاى نصرانيان آمده است چه مى گوييد؟ ج: نصرانيان عيسى عليه السلام را پسر خدا وبعضى يهوديان عذير را پسر او وبت پرستان فرشتها را دختران خدا معتقد اند واين سه طايفه همديگر را تكذيب مى كنند وقرآن كريم اين هرسه را به يكجايگى تكذيب مى نمايد از همين جهت هيچ فرقى بين ادعاى نصرانيان ويهوديان وبت پرستان نيست.

س: شما مى گويد, كه محمد (ص) از عيسى عليه السلام افضلتر است, محمد وفات كرده از عيساى زنده چگونه افضليت داشته مى تواند؟ ج: اگر افضليت در دراز بودن عمر وكتاهى آن مى بود, الله تعالى هرگز فرعون وشيطان را چنين حيات طولانى نمى داد. ديگر اين, كه وفات محمد (ص) باعث گمراه شدن امت او نشده وزنده ودرآسمان بودن عيسى عليه السلام سبب گمراهى پيروانش شده است. از همين جهت زنده بودن عيسى عليه السلام او را نسبت به محمد (ص) هيچ فضيلتى نمى دهد ووفات محمد (ص) هيچ چيزى را از فضيلت او كم نمى كند. الله سبحانه وتعالى زنده بودن عيسى عليه السلام را براى كسانى, كه ايمان خالص نه آرند فتنه خلق كرده است وايشان به آن فتنه گرفتار شده عيسى عليه السلام را خدا گفته اند. اما با فضل وكرم الله تعالى امت محمد (ص) از اين فتنه محفوظ مانده است.

س: فضيلت عيسى عليه السلام در معجزه هايش, كه مرده را زنده مى كرد نيز ظاهر است, ولى چنين معجزه محمد (ص) نشان نداده است؟ ج: مرده را نه عيسى و نه محمد بل كه الله تعالى زنده مى كند. اما از دست عيسى عليه السلام ظاهر شدن آن حكمتى دارد. زيرا عيسى عليه السلام آخرين پيغمبر از وجملة پيغمبران بنى اسرائل مى باشد. چنانى معلوم است بنى اسرائل يعنى يهوديان از همه بيشتر متمريد وسركشى مى باشند, وبه هرگونه معجزه سر تسليم فرو نيارند. از جانب ديگر الله تعالى پيغمبرش را آنچنان معجزه هاى مى دهد, كه باعث قبول قومش گردد. چون يهوديان سركش به غير از زنده كردن ديگر چيزى را قبول نمى كردند الله تعالى عيسى عليه السلام را فرمود تا دعا كند و او تعالى مرده را زنده كرد. اما قوم محمد (ص), كه تا اندازة يهوديان سركش نبودند ضرورت به چنين معجزه اى نبود. كسانى اين حقيقت را درست درك نكرده اند چنين معجزه سبب در فتنه رفتن آنان گرديد. از همين جهت چنين معجزه نشان ندادن محمد (ص) شايد به خاطر آن باشد, كه پيروانش مثل نصارا گمراه نشوند واو را خدا يا پسر خدا نه گويند. بنابر اين آن علامت پست بودن مقامش نبوده بلكه به خاطر حكمتى است وآن حكمت خوف به فتنة شركى, كه امتان عيسى عليه السلام گرفتار شده اند مى باشد. ديگر اين, كه به شكل مار زنده تبديل شدن عصاى موسى عليه السلام از زنده كردن مرده هم بزورگتر است. اگر نشان دادن چنين معجزه علامت بچة خدا بودن مى بود موسى عليه السلام به آن لايقتر بود واو هرگز چنين دعوا نكرده است. ونيز چنانى معلوم است "دجال" دعواى خداى كرده مرده را زنده مى كند, پس آيا عاقلى باور مى كند, كه دجال خدا يا بچة خدا باشد؟ شيطان چنين عقده را به نصرانيان درست نشان داده ايشان را از توحيد دور و به تثليث يعنى سه خداى رسانيد, كه اين شرك مثل آفتاب روشن است.

فهرست


 

فصل هفتم: يأجوج ومأجوج

 

قال رسول الله (ص) {إن يأجوج ومأجوج من ذرية آدم و لم يموت منهم رجل إلا ترك من ذريته ألفا فصاعدا} (قال في الكشف: رواه الحاكم وأخرج بن حميد بسند صحيح عن عبد الله بن سلام مثله موقوفا) ترجمه: { يأجـوج ومأجـوج از فرزندان آدم بوده كسى از آنها بميرد هزار يا بيشتر از آن فرزند ازوى باق ماند} قال رسول الله (ص) {ويبعث الله يأجوج ومأجوج ﴿وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ ﴾ (الأنبياء: 96 ) فيمر أوائلهم على بحيرة طبرية فيشربون ما فيها ويمر آخرهم فيقولون: لقد كان بهذه مرة ماء ... ويحصر نبي الله عيسى عليه السلام وأصحابه حتى يكون رأس الثور لأحدهم خيرا من مائة دينارلأحدكم اليوم فيرغب نبي الله عليه السلام وأصحابه إلى الله تعالى فيرسل الله عليهم النغف في رقابهم فيصبحون فرسى كموت نفس واحدة} (رواه مسلم) ترجمه: {الله تعالى يأجوج ومأجوج را مى فرستد, كه آنان از هر بلندى شتاب كنند طايفة اولشان از نزد كولى بگذرند آن را بتمام بنوشند. وگروه ديگر از اينها, كه بعد آنها از نزد اين كول گذرند مى گويند, كه در آن كدام وقتى آب بوده است. بعد اين حركت مى كنند حتى, كه به كوه خمر, كه آن كوه "بيت المقدس" مى باشد برامده مى گويند, هر آن كسى را, كه در زمين بود قتل كرديم بيايد كسى را, كه در آسمان است او را نيز قتل كنيم. بعد اين به جانب آسمان تير مى اندازند والله تعالى تيرهايشان را خونالود بر مى گرداند. سپس عيسى عليه السلام واصحاب اورا محاصره مى كنند, كه از شدت محاصره حالشان بسيار بد شده وبه گرسنگى رو به رو مى گردند، حتى كه پيدا كردن يك سرگاو برايشان از صد دينار اولاتر مى گردد. در چنين حالت عيسى عليه السلام با همراه اصحابش دعا وتضرع به جانب پروردگار مى كنند والله تعالى كرمى را در بدنشان پيدا مى كند, كه آنان را در يك چشم زدن هلاك مى سازد. عيسى عليه السلام با همراه اصحابش از كوه به زمين فرايند وهمه زمين را بوى بد جسد آنها فراگرفته است. عيسى عليه السلام باز دعا مى كند والله تعالى پرندهاى را مى فرستد, كه جسد آنان را به مكانى, كه خدا خواسته باشد مى برند}

فهرست


 

فصل هشتم: برامدن آفتاب از مغرب

 

قال: رسول الله (ص) {لا تقوم الساعة حتى تكون عشر آيات: الـدجال والـدخان وطلوع الشمس من مغربها...} (رواه مسلم والترمذي وقد صححه الألباني في صحيح سننه ج: (4113) ترجمه: {تا ده علامت ظاهر نگردد قيامت برپا نشود: دجال, دخان (يعنى دودى, كه عالم را فراگيرد) برامدن آفتاب از جاى نشستنش}

فهرست


 

فصل نهم: دابة زمين

 

قال تعالى ﴿وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنْ الأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لا يُوقِنُونَ﴾ (النمل: 82 ) ترجمه: {چون وعدة عذاب فرار رسد جانورى را برايشان بيرون آريم, كه با آنان سخن گويد. اين به خاطر آن است, كه به آيتهاى ما يقين نمى كردند"} حافظ ابن كثير مى گويد: در آخر زمان هنگام فاسد شدن مردم وترك كردن امرهاى الهى وتبديل دينشان الله تعالى جانورى را مى برارد, كه مردم را در اين موضوع سخن مى گويد. الوسى در كيفيت آن دابه مى گويد: جانور بزورگى بوده ازنسل انسان نمى باشد. قرطبى به نقل از بعضى عالمان مى گويد: بعد كشته شدن يأجوج ومأجوج ووفات عيسى عليه السلام چون دوباره مردم به فسق فجور وكفر مبتلا شوند اين جانور برامده فاسق وفاجر را از مؤمن وصالح جدا مى كند. در نتيجه مردم دوباره مى ترسند وتوبه مى كنند. بعد اين آن جانور ناپديد مى شود ومردم از نو به كفر وفساد گرفتار مى گردند. بعد اين الله تعالى امر مى كند وآفتاب از جاى غروبش طلوع مى كند. چون اين حالت به وقوع پيوست ديگر نه توبة كافرى از كفرش ونه فاسقى از فسقش قبول نگردد.

فهرست


 

فصل دهم: ظاهر شدن دود

 

قال تعالى: ﴿فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُبِينٍ﴾ (الدخان: 10) ترجمه: ﴿پس روزى را منتظر باش, كه در آسمان دودى ظاهرگردد﴾ ابن كثير مى گويد: در اين آيت كريمه دلالت آشكار است, كه دود از آيتهاى منتظر يعنى قبل از قيامت به وقوع آينده مى باشد. ذكر دود در حديث امام مسلم در جملة ده آيت قيامت گذشت. قال: رسول الله (ص) {إن ربكم أنذركم ثلاثا: الدخان يأخذ المؤمن كالزكمة ويأخذ الكافر فيتفخ حتى يخرج من كل مسمع منه والثانية الدابة والثالثة الدجال} ( رواه ابن جرير والطبراني: وقال: هذا إسناد جيد كما في الكشف) ترجمه: {پروردگارتان شما را از سه چيز بيم مى دهد: دود, كه به مسلمان مثل زكام أثر مى كند. اما كافر از آن دود ورم مى كند واز تمام سراخيهايش مى برايد دومش جانور وسومش دجال مى باشند}

فهرست


 

فصل يازدهم: نسيم خوش

 

رسول الله (ص) حكايه حال عيسى عليه السلام بعد قتل يأجوج ومأجوج كرده از با بركت شدن حال مسلمانان در زندگى خبر داده اند واز جمله گفته اند: {فبينما هم كذلك إذ بعث الله ريحا طيبة فتأخذهم تحت آباطهم فتقبض روح كل مؤمن ومسلم ويبقى شرار الناس يتهارجون تهارج الحمر فعليهم تقوم الساعة} ( رواه مسلم وابن ماجه وقد صححه الألباني في صحيح سننه ج: 4148 وفي تخريج فضائل الشام(25) وفي الصحيحة (1780) ترجمه: {در اثناى آن, كه عيسى عليه السلام با همراه مؤمنان در فراخى وپرنعمتى حيات به سر مى بردند, كه الله تعالى نسيم خوشى را مى فرستد, كه آن روح همة مسلمانان را مى گيرد. بعد اين تنها مردمان بدكار باق مى مانند وايشان به سر همديگر مثل خران حمله مى كنند وبعد اين قيامت واقع گردد}

فهرست


 

فصل دوازدهم: ظاهر شدن آتشى

 

قال رسول الله (ص): {ستخرج نار من حضرموت أو من بحر حضرموت قبل يوم القيامة تحشر الناس قالوا يا رسول الله فما تأمرنا؟ قال عليكم بالشام} (رواه الترمذي وحسنه وقد صححه الألباني في صحيح سننه وفي فضائل الشام: 11 والمشكاة: 6265) ترجمه: {آتشى از حضرموت يا از جانب بحر حضرموت قبل از قيامت پيدا شده مردم را حشر يعنى جمع مى كند. اصحاب كرام گفتند: اى فرستادة الله به ما چه دستورى مى دهيد؟ گفت: به شام برويد} قال: رسول الله (ص): {أول أشراط الساعة نار تحشر الناس من المشرق إلى المغرب} ( رواه البخاري) ترجمه: {اولين علامت قيامت آتشى است, كه مردم را از مغرب به جانب مشرق جمع مى كند}

فصل دوازدهم

سه فرو بردن زمين

قال رسول الله (ص): {لا توم الساعة حتى تروا عشر آيات: طلوع الشمس من مغربها, يأجوج ومأجوج وثلاثة خسوف خسف بالمشرق وخسف بالمغرب وخسف بجزيرة العرب} ( رواه مسلم والترمذي وصححه الألباني في صحيح سننه ج: 21 83)

فصل سيزدهم

خراب شدن كعبه

قال رسول الله (ص): {يخرب الكعبة ذو السويقتين رجل من الحبشة} ( رواه مسلم) ترجمه: {مردى از حبشستان, كه نام او ذو سويقه مى باشد كعبه را ويران مى كند}

فصل چهاردهم

خراب شدن مدينه

قال: رسول الله (ص): {المدينة يتركها أهلها على ما كانت مذللة للعوافي} ( رواه مسلم) {أهل مدينه شهر را به حيوانهاى وحشى گذاشته مى روند}

فصل پانزدهم

قرآن از سينه ها وكتابها برداشته شود

قرآن از سينه ها وكتابها برداشته مى شود قال: ابن مسعود: لينزعن القرآن من بين أظهركم يسرى عليه ليلا فذهب من أجوافي الرجال فلا يبقى في الأرض شئ منه (أثر صحيح ذكره الحافظ ابن حجر في الفتح وصححه موقوفا كما في الكشف) ترجمه: قرآن را از بين شما برداشته شود. يك شبى مى گذرد وآن از سينه هاى مردم برداشته مى شود.

فصل شانزدهم

دوباره مردم به شرك برگردند

قال: رسول الله (ص): {لا يذهب الليل والنهارحتى يعبد الآت والعزى. قلت: يا رسول الله إن كنت لأظن حين أنزل الله تعالى ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ﴾ إن ذلك تام؟ قال: إنه سيكون من ذلك ما شاء الله ثم يبعث الله ريحا طيبة فتتوفى كل من كان في قلبه مثقال حبة من خردل من إيمان فيبقى من لا خير فيه فيرجعون إلى دين آبائهم} ( رواه الإمام مسلم كما في الكشف) ترجمه: {تا كه لات وعزى (نام دو بت ) عبادت كرده نشوند قيامت برپا نگردد. عايشه (رضي الله عنها) پرسدند: اى فرستادة الله هنگامى الله تعالى آيت: ﴿اوست, كه رسول خود را با هدايت ودين حق فرستاد تا كه آن را بر همه دينها غالب سازد﴾ نازل كرد من گمان مى كردم, كه اين حكم تام است يعنى ديگر شرك سر نبردارد؟ رسول الله (ص) گفت: {چنين حال تا آن زمانى الله تعالى خواسته باشد ادا مه يابد وبعد آن الله نسيم خوشى را فرستد وهر, كه در قلبش مقدار دانة سپند إيمان دارد بميرد. بعد اين انسانهاى بى خيرى باق بماند وآنان به دين باباهايشان (يعنى به بت پرستى) برگردند} قال: رسول الله (ص): {لا تقوم الساعة على أحد يقول: الله الله وفي رواية: حتى لا يقال في الأرض الله الله} (رواه مسلم) ترجمه: { تا وقتى, كه در روى زمين يك نفر باق باشد والله – الله بگويد قيامت برپا نشود}

خلاصة علامات قيامت

مؤلف كتاب "كشف المنن" محمد رجب حمادي الوليد خلاصه هاى مهم علامتهاى قيامت را چنين بيان كرده است, كه ما آن را با اختصار ذكر خاهيم كرد.

1- علامتهاى صغراى قيامت واقع شده وما در اينتظار علامتهاى كبراى آن مى باشيم.

2- فتنه هاى, كه رسول الله (ص) خبر داده اند با علامتهاى صغراى قيامت آميخته مى باشند.

3- پناهگاه ازفتنه ها كتاب الله هست يعنى به آن عمل كردن.

4- ظاهر شدن پرچمهاى سياه ازظهور مهدى خبر مى دهند.

5- در زير درياى فرات پيدا شدن معدن تلا وبراى آن درگير شدن مردم علامت ظهور مهدى مى باشد.

6- فروبرى زمين, كه در ذوالحليفه واقع مى شود ظهور مهدى وخبر وى را تأيد مى كند.

7- طايفة منصوره يعنى مسلمانان به قرآن وسنت عمل كننده را هيچ كسى, كه مخالفت كند ضرر رسانده نمى تواند.

8- تحت رهبر مهدى طايفة منصوره روم را فتح مى كند.

9- چنگها وفتح قسطنطنيه مقدمة خروج مهدى مى باشد.

10- فتح قسطنطنيه توسط لشكرى به وقوع پيوندد, كه اكثر آن فرزندان حضرت اسحاق از روميها مى باشند.

11- اخبار ظهور مهدى به حد تواتررسيده ورد ناپزير است.

12- مهدى مجدد اين دين بوده روى زمين را از عدالت وانصاف پر مى سازد.

13- عيسى عليه السلام بعد نزولش به خاطر اكرام اين امت از پشت مهدى نماز مى خواند.

14- مهدى خلافت را به عيسى عليه السلام تسليم مى كند وبعد از آن مى ميرد ومسلمانان بر وى نماز مى خوانند.

17- مهدى اولين علامت كبراى قيامت محسوب است.

18- دجال در آينده خروج كند وهر پيغبرى, كه گذشته امتش را از او حذر كنانده است.

19- دجال به خاطر اقامت دولت يهود و از بين بردن خلافت مى برايد.

20- دجال در ابتدا دعواى زهد وپرهيزگارى كرده وبعدا دعواى نبوت ودر آخر دعواى خداى مى كند. او به تمام شهرها به غير مكه ومدينه درايد ودعوت كند.

21- عيسى عليه السلام دجال ولشكر او را از بين مى برد ودر روى زمين شريعت اسلام را حكم فرما مى كند.

22- يأجوج ومأجوج مى برايند وعيسى عليه السلام با همراه مسلمانان در مقابلشان مى جنگند وسرانجام آنان را الله تعالى با دعاى عيسى عليه السلام هلاك مى گرداند.

23- بعد طلوع آفتاب از مغرب ديگر توبه قبول نگردد.

24- خروج آتش, دود, فروبرى زمين, خراب شدن كعبه, خالى شدن مدينه ازمردم, برداشته شدن قرآن از سينه ها وكتابها وديگر امور نشانه هاى نزديك شدن قيامت مى باشد.


ن : عبدالباري سخيزاده
ت : 2011/9/1
 

 

 

 

 

شرح زندگی از تولد تا وفات:

 

 

حضرت شیخ احمد سرهندی (رحمه الله) ملقب به حضرت مجدد الف ثانی در شب جمعه چهاردهم شوال سال 971 ﻫ.در شهر (سرهند) یکی از شهرهای کشور هند متولد شد.

 

ایشان از نظر نسبت فاروقی هستند. سلسله نسب بعد از 31 واسطه به فاروق اعظم عمر بن خطاب (رضی) می رسد.

 

تحصیلاتشان با حفظ قرآن مجید آغاز گردید. در محضر پدر به تحصیل علوم پرداخت. مطالب دقیق و دشوار را بزودی فرا گرفت و نزد علمای بزرگ منطقه کسب فیض کرد. بعد از فراغت از تحصیل به تدریس پرداخت.

 

ایشان به شهرهایی که مرکز بزرگ علمی درآن زمان بود مسافرت کردند. مدت زیادی در «آگره» ماند و به همراه پدر به سوی وطن مراجعت نمود.

 

در شهر «تهانیسر» با دختر شیخ سلطان که از علما و دانشمندان آن زمان بود عقد نکاح بست.

 

در سال 1008 ﻫ به قصد حج و زیارت حرمین شریفین رخت سفر بست و از سرهند به دهلی رسید.

 

ایشان بنابه اشاره و ارشاد مرشد خود خواجه باقی بالله به لاهور عزیمت کرد.

 

حضرت مجدد در سال 1026 بسیاری از خلفا و تربیت یافتگان خود را به منظور تبلیغ و ارشاد مردم به نقاط مختلف جهان اعزام فرمود.

 

در دوران زندگی حضرت مجدد تا سن 43 سالگی،جلال الدین اکبرشاه بر هند سلطنت می کرد. دوران اخیر سلطنت اکبرشاه خطرهای آشکاری علیه اسلام، زندگی اسلامی و آزادی مسلمان بروز کرده بود. کارهایی که اکبرشاه برای کم رنگ کردن اسلام در هند انجام داده بود عبارتند از: آتش پرستی و آفتاب پرستی رواج داشت،تنفر از تاریخ هجری، جشن ها و عیدهای غیر اسلامی، فرمان در منع زکات، شراب نوشی، استهزای اسرا و معراج، عدم جواز اقامه نماز، توهین و استهزا به ارکان اسلام.

 

در همین دوران بود که حضرت مجدد الف ثانی رحمه الله به مرحله ارتقا و تکامل روحی دست یافت.

 

اکبرشاه در سال 1014 ﻫ. در گذشت و پسرش جهانگیر بر تخت سلطنت نشست. جهانگیر اگر چه حامی و پشتیبان اسلام نبود در اندیشه محو یا مخالفت با آن نیز نبود هنگامی که او بر تخت سلطنت نشست، اهل نظر متوجه شدند که اکنون زمان آن فرا رسیده است که سمت و سوی سلطنت و حکومت تدریجا به راه راست برگردانده شود جهانگیر تصمیم گرفت گروهی از علما را جهت مشاوره در امور دینی انتخاب نماید.

 

حضرت مجدد با اعضای سلطنت با مکاتبت و نامه نویسی ارتباط برقرار کرد و جهانگیر از این ارتباط آگاه شد و از نفوذ او در دربار ترسید و حضرت مجدد را در قلعه گوالیار زندانی کرد و بعد از یک سال زندان، همراه لشکر شاهی بود تا سه سال و نیم. در این مدت حضرت مجدد توانست جهانگیر را متوجه اشتباه خود بکند و دولت از غفلت و جهالت 51 ساله نسبت به اسلام برگشت.

 

ایشان بعد از آن در خانه خلوت اختیار کرده بود تمام اوقات را در ذکر و استغفار می گذراند. در سن 63 سالگی هنگام چاشت 28 صفر 1034 وفات یافت.

 

 

 

محور فعالیت های حضرت مجدد:

 

حضرت مجدد رحمه الله کسی بود که در اندیشه و تفکر اسلامی روح تازه ای دمید. فتنه های بزرگ زمان خود را ریشه کن ساخت.نسبت به صدق ابدیت نبوت محمدی و شریعت اسلامی اعتماد تازه ای ایجاد نمود. طلسم کسانی که معتقد بودند انسان به کمک ریاضت کشی بدون اینکه از رسول الله پیروی نماید می تواند به حقیقت و خدا برسد، درهم شکست و نظریه (وحدﺓ الوجود) را که به اوج غلو و اغراق رسیده و جامعه اسلامی را دچار تزلزل کرده بود مورد نقد و بررسی قرار داده و در مقابل آن نظریه (وحدﺓ الشهود) را به صورت مدلل عرضه کرد.

 

 

 

محور اصلی فعالیت های حضرت مجدد:

 

1.گروهی معتقدند او به این دلیل شایسته لقب الف ثانی است که هند را از چنگال برهمینت و وحدت ادیان نجات داد.

 

2.بزرگترین عملکرد تجدیدی حضرت مجدد این بود که ایشان با حکمت و اعتماد به طرز بی سابقه ای اثبات کرد که طریقت در واقع خدمتگزار شریعت است. چون بعضی معتقد بودند که تنها از طریق ریاضت و مجاهده می توان به حقایق دست یافت و نیازی به شریعت نیست.

 

3.کار اصلی ایشان این بود که او بر عقیده و نظریه وحدﺓ الوجود چنان ضربه کاری زد که قبلا کسی چنین ضربه ای به آن نزده بود.

 

 

 

تالیفات و آثار حضرت مجدد الف ثانی:

اثبات النبوﺓ (عربی)

 

نسخه دست نویس این کتاب در کتابخانه های خاندان مجدد محفوظ است.

رساله تهلیلیه (عربی)

شرح رباعیات

 

شرح الشرح دو رباعی از خواجه باقی بالله است که حضرت مجدد آن را نوشته است.

معارف لدنیه (فارسی)

 

دارای مباحث مهمی از معارف خاصه و سلوک و طریقه ایشان می باشد

مبدا و معاد (فارسی)

مکاشفات عینیه

مکتوبات امام ربانی

 

 

منبع: کتاب تاریخ دعوت اسلام

 

 


ن : عبدالباري سخيزاده
ت : 2011/8/18
         

 

درباره کرامات اولیا الله

 

نظر و گفتار عرفاء و صوفيه دربارهﯼ ولي

 

 ولي ـ پير ـ مرشد ـ شيخ ـ راهنماي طريقت: عارف كاملي است كه راه طريقت به نهايت رسانده و واقعيت باطني حاصل نموده و به مقام شهود و فناء في الله و بقاء بالله واصل شده و شايستگي مقام معلّمي و رهبري سالكين الي الله را پيدا نموده است.

 

1ـ طبقات اولياء:

 

اكابر صوفيه براي اولياء، طبقات گوناگوني ذكر نموده اند: ابدال ـ اوتاد‌ ـ نقباء ـ نجباء ـ حواريون ـ رجبيون ـ محدثون ـ صديقون ـ ائمة ـ اقطاب و غير ذلك. شرح مفصل اين طبقات در جزء ثاني كتاب فتوحات محيي الدين مذكور است و قسمتي از آن را در مبحث مكاشفه از مطلب دهم كتاب حاضر خواهيم آورد انشاء الله تعالي.

 

چنانكه صنفي از اولياء به والهان و عقلاء و مجانين موسوم هستند كه شرح اوصاف آنان را نيز از جزء اوّل فتوحات در مبحث مكاشفه نقل خواهيم نمود انشاء الله تعالي.

 

از كشف المحجوب هجويري نقل است كه در شرح صفت و عدد اولياء مي گويد:‌ «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند و مر يكديگر را نشناسند و جمال حال خود هم ندانند و اندر كل احوال از خود و از خلق مستورند و اخبار بدين مورود است و سخن اولياء بدين ناطق، و مرا خود اندر اين معني خبر عيان گشت، الحمدلله.

 

اما آنچه اهل حلّ و عقدند و سرهنگان درگاه حق جل جلاله سيصدند كه ايشان را «اخيار» خوانند، و چهل ديگر كه ايشان را «ابدال» خوانند، و هفت ديگر كه مر ايشان را «ابرار» خوانند، و چهاراند كه مر ايشان را «اوتاد» خوانند، و سه ديگرند كه مر ايشان را «نقيب» خوانند، و يكي كه او را «قطب» و «غوث» خوانند، و اين جمله مر يكديگر را بشناسند، و اندر امور به اذن يكديگر محتاج باشند و بدين اخبار مروي ناطق است و اهل سنت بر صحت اين مجتمع».

 

شماره هاي فوق با آنچه كه محيي الدين در جزء ثاني فتوحات نوشته است در بعض موارد اختلاف دارد.

 

باري از همهﯼ اولياء برتر و بالاتر در هر زمان قطب است كه او وليّ بسيار كامل پرمايهﯼ معمّا آميزي است كه به مراحل عالي كمال رسيده و خود را محور نظام دنيا و آخرت دانسته و مدّعي شاهي و حكم فرمائي برهمه مي باشد.[49]

 

دكتر غني (از صفحهﯼ 242 ج2 تاريخ تصوف در اسلام) مي گويد: «به عقيدهﯼ صوفيه، اولياء، كساني هستند كه مقام قدسي دارند و به خدا نزديكند و نشانهﯼ نزديكي آنها اين است كه قادر بر اعمال فوق الطبيعه هستند يعني كرامات و خوارق عادات دارند[50] اولياء مصداق «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» هستند، هركس به آنها زحمتي برساند مرتكب معصيتي نسبت به خدا شده است، اگر چه براي فرار از اعتراض فقهاء، صوفيه گفته اند كه وحي و الهامي كه به انبياء مي شود با وحي و الهامي كه به اولياء عنايت مي شود فرق دارد، يعني در مورد اولياء درجهﯼ نازل وحي و الهام است، اما در عمل معتقدند كه جنس وحي و الهام يكي است. و آنچه از كتب صوفيه مستفاد مي شود اين است كه: ولي بواسطه ارتباط نزديك به خدا به مقامي مي رسد كه حجاب بين او و عالم غيب مكشوف مي شود و اولياء در حال خلسه و جذبه به مقام نبوّت و اخبار از مغيبات مي رسند.

 

و شرط لازم وصول به اين مقام نه علم عمق در حكمت الهي است نه متصف بودن به اعمالي كه در نظر خلق و مطابق عرف و عادت و ظاهر شرع پسنديدهﯼ خلق است و نه رياضت و تجرّد و چيزهائي كه مردم حسن خلق مي نامند، خلاصه آنكه ولي ممكن است واجد همهﯼ اين صفات باشد يا فاقد آنها، تنها چيزي كه شرط لازم است جذبه و بيخودي است كه علامات خارجي فناء (و رهائي از تعيّنات شخصي) است، هركه مجذوب حق شد در حال حيات و پس از مرگ از اولياء محسوب است و نشانهﯼ ولايت او قدرت بر اتيان خوارق عادات و كرامات است. غالباً اولياء به گمنامي زندگي مي كنند و گمنام مي ميرند و به گفتهﯼ هجويري:‌ «از ايشان چهار هزارند كه مكتومانند...» و به عقيدهﯼ صوفيه نظام دنيا متوقف بر اين اولياء است، و سر و بزرگ اولياء قطب و غوث ناميده مي شود، قطب بزرگترين صوفي عهد و حاكم بر اولياء الله است و هر وقت اراده كند در فاصلهﯼ يك چشم به هم زدن جميع اولياء با طيّ الارض از اطراف و اكناف دنيا درگرد او مجتمع مي شوند».

 

ابوالعلا عفيفي در تعليقه اش بر فص ثاني از فصوص الحكم مي گويد (خلاصهﯼ گفتارش اين است): يعتبر ابن عربي الولاية اساس المراتب الروحية كلها فكل رسول ولي و كل نبي ولي و اخص صفات الولي ايّا كان المعرفة الي العلم الباطن الذي يلقي في القلب القاء و لا يكتسب بالعقل عن طريق البرهان، و النبوة و الرسالة تنقطعان لانهما مقيّدتان بالزمان و المكان اما الولاية فلا تنقطع ابدا لان المعرفة الكاملة بالله لاتحدّ بزمان او مكان و هناك فرق آخر و هو ان العلم الشرعي يوحي به الي الرسول علي لسان الملك اما العلم الباطن عند الولي سواء كان رسولا او نبياً او محض ولي فهو ارث يرثه الولي من خاتم الاولياء[51] الذي يرثه بدوره من منبع الفيض الروحي جميعه: روح محمّد او الحقيقة المحمّدية، و خاتم الاولياء وحده من بين ورثة العلم الباطن هو الذي يأخذ علمه مباشرة عن روح محمّد التي يرمز اليها الصوفية عادة باسم القطب، و لا يقصد بالحقيقة المحمّدية او روح محمّد محمّد النبي… بل حقيقة القديمة التي تقابل العقل الاول عند افلوطين و (الكلمة) عند المسيحين و التي يقول ابن عربي انها المقصودة في الحديث كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين لا بمعني قدّرلي ان اكون نبياً قبل خلق آدم كما يدل عليه ظاهراً الحديث بل بمعني وجدت حقيقتي او روحي التي هي العقل الالهي قبل او يوجد آدم.

 

2ـ اعتبار ارشاد ولي در سلوك طريقت:

 

مي گويند: طريقت و راه خدا را بدون رهبري مرشد نتوان پيمود زيرا راه بسيار پر آفت و خطرناك است پس بدون همرهي و رهبري كسي كه اين راه را تا نهايت و مقصد رفته باشد كه او ولي است نبايد رفت.

 

                بي پير مرو تو در خرابات           هـر چند سكنـدر زمـاني

 

پيروزي در اين راه تنها به پيروي از امر و فرمان شخص پير و ولي و مرشد است عمل بر نوشته نتيجه نبخشد. اذكار و اوراد بلكه تمام اعمال بايد به اجازهﯼ شيخ باشد وگرنه يا بكلّي بي تأثير است چنانكه بعضي گفته اند و يا تأثير آن ضعيف بود.

 

مولوي مي گويد:

 

پير را بگزين كه بـي پير اين سفر        هست بس پر آفت و خوف و خطر

 

آن رهـي كه بـارها تو رفتـه اي         بـي قـلا و وز انـدارن آشـفتـه اي

 

پس رهي را كه نديدستي تو هيچ        هيـن مـرو تنها زرهـبر سـر مپيـچ

 

گر نباشـد سايهﯼ او بر تو گـول        پـس ترا سرگشته دارد بانگ غـول

 

غـولت از راه افكنـد اندر گزنـد         از تو داهي تر دريـن ره بـس بدند

 

از نبـي بـشـنو ضـلال رهـروان         كـه چسان كـرد آن بـليس بـدروان

 

صد هزاران ساله راه از جاده دور        بـردشان و كـردشان ادبـار و عـور

 

هـركه او بـي مرشدي در راه شد        او زغـولان گمـره و در چـاه شـد

 

بـا هـوا و آرزو كم بـاش دوست        چـون يضّلك عن سبيـل الله اوست

 

ايـن هـوا را نشكـند انـدر جهان        هيـچ چيزي همچو سايـه همـرهان

 

                                               ***

 

باز مولوي مي گويد:

 

سـايهﯼ يـزدان بـود بنـدهﯼ خدا        مردهﯼ ايـن عالـم و زندهﯼ خدا

 

دامـن او گيـرو رو تـو بيـگمـان         تـا رهـي از آفـت آخــر زمـان

 

كيـف مـدّالظـل نقـش اوليـاست         كـو دليـل نور خورشيد خداست

 

انـدر اين وادي مرو بي اين دليل         لا احـب الآفلين گو چون خليل

 

روز سـايه آفـتـابـي را بـيـاب          دامـن شـه شمس تبريزي بتـاب

 

ره نداني جانب اين سور وعرس         از ضياء الحق حسام الدين بپرس

 

                                               ***

 

و نيز مي گويد:

 

پـس بـهر دوري وليّـي قائم است       تـا قيـامت آزمـايش دائـم است

 

هـركه را خوي نـكو باشد بـرست       هركسي كوشيشه دل باشد شكست

 

پس امـام حي قائم آن ولـي است       خواه از نسل عمر خواه از علي است

 

مهدي وهادي وي است اي راه جو       هـم نهان و هـم نشسته پيـش رو

 

او چو نور است و خرد جبـريل او        آن ولـي كــم از او قنـديــل او

 

وانكه زين قنديل كم مشكوة ماست       نـور را در مرتبـت ترتيـبهاسـت

 

زانكه هفصد پرده دارد نـور حـق         پـرده هاي نـوردان چندين طبـق

 

از پـس هر پرده قومـي را مقـام          صف صفند اين پرده هاشان تا امام

 

                                               ***

 

خواجه حافظ مي گويد:

 

     من بسر منزل عنقانه بخود بـردم را         قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

 

                                               ***

 

     قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن     ظلمات است بترس از خطر گمراهي

 

                                               ***

 

     گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهي    كه در اين مرحله بسيار بود گمراهي

 

                                               ***

 

     مـگر خضـر مبـارك پـي توانـد           كه ايـن تنـها بـدان تنـها رسـانـد

 

3ـ استجابت دعاء ولي:

 

مي گويند: ولي در پيشگاه خدا مستجاب الدعوه است:

 

مولوي مي گويد:

 

      كان دعاي شيخ ني چون هر دعاست      فان است و گفت او گفت خداست

 

     چـون خدا از خود سؤال وكـد كنـد       پس دعاي خويش را چون رد كند

 

4ـ سر سپردن و تسليم كامل مريد سالك به ولي:

 

مي گويند: سالك بايد اعمال مرشد را اعمال خدائي بداند و هرچه از او صادر مي شود بدون چون و چرا بجا و صواب شمرد دست ارادت و بيعت به او بدهد و در مقام دستورات و ارشادات و اوامر او تسليم محض و سر سپرده باشد و چشم بسته مطيع او گردد و بدون چون چرا اوامر او را امتثال نمايد.

 

حافظ مي گويد:

 

      بمي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

 

كه سالك بيخبر نبود زراه و رسم منزلها

 

شيخ عطار در جلد دوم تذكرة الاولياء در ذكر شيخ ابوبكر شبلي كه از كبار و اجلّه مشايخ بوده مي نويسد: «به مجلس خير نساج شد (يعني شبلي در بدو سلوك) و واقعه بدو فر آمد خير او را نزديك جنيد فرستاد پس شبلي پيش جنيد آمد و گفت: گوهر آشنائي بر تو نشان مي دهند يا ببش يا بفروش. جنيد گفت: اگر بفروشم تو را بهاء آن نبو و اگر ببخشم آسان بدست آورده باشي قدرش نداني همچون من قدم از فرق ساز و خود را در اين دريا درانداز تا به صبر و انتظار گوهرت بدست آيد. پس شبلي گفت: اكنون چه كنم؟ گفت: برو يك سال كبريت فروشي كن (با اينكه قبلا از طرف خليفه بغداد، امير دماوند بوده)، چنان كرد چون يك سال برآمد، گفت: درين كار شهرتي و تجارتي درست بردي و يكسال در يوزه كن چنانكه به چيزي ديگر مشغول نگردي، چنان كرد تا سر سال را كه در همه بغداد بگشت و كس او را چيزي نداد باز آمد و با جنيد گفت، او گفت: اكنون قيمت خود بدان كه تو مر خلق را هيچ نيرزي دل در ايشان مبندو ايشان را به هيچ بر مگير، آنگاه گفت: تو روزي چند حاجب بوده اي و روزي چند اميري كرده بدان ولايت رو و از ايشان بحلي بخواه. بيامد و به يك يك خانه در رفت تا همه بگرديد يك مظلمه ماندش خداوند او را نيافت تا گفت: به نيت آن صد هزار درم باز دادم هنوز دلم قرار نمي گرفت، چهار سال در دين روزگار شد پس به جنيد باز آمد، و گفت: هنوز در تو چيزي از جاه مانده است برو و يكسال ديگر گدائي كن. گفت: هر روز گدائي مي كردم و بدو ميبردم او آن همه به درويشان ميداد و شب مرا گرسنه همي داشت چون سالي برآمد، گفت: اكنون ترا به صحبت راه دهم ليكن به يك شرط كه خادم اصحاب تو باشي. پس يكسال اصحاب را خدمت كردم تا مرا گفت: يا ابابكر! اكنون حال نفس تو بنزديك تو چيست؟ گفتم: من كمترين خلق خداي مي بينم خود را، جنيد گفت: اكنون ايمانت درست شد».

 

در احوال ملاي رومي كه دست ارادن به شمس تبريزي داده است نوشته اند: روزي شمس از ملاي رومي، شاهد (معشوقه) خواست ملا دست عيال خود را گرفته به خدمت شمس آورد، سپس امرد خواست ملا دست فرزند خود را گرفته به خدمتش آورد، بعد شراب خواست ملا بمحلّه يهوديها رفته و ظرفي شراي گرفته به خدمت شمس آورد، شمس بدو گفت: كسيكه صهباي حقيقت نوشيده است او را اين صهبا چه كار اين امر براي امتحان و آزمايش تو از مقام سعهﯼ صدرت و مقام تسلميت بوده است.

 

5ـ‌ عدم اشتراط علوم ظاهري دربارهﯼ اولياء صوفيه:

 

مي گويند: دربارهﯼ ولي، داشتن هيچ گونه علوم اكتسابي و ظاهري شرط نيست همان صفاي قلب و شور و عشق و پيمودن مراحل مقامات و احوال طريقت و رسيدن به مرتبهﯼ شهود و كشف و فناء او را كافي است و به عبارت ديگر علوم ذوقي و كشفي امتياز صاحبدلان است نه علوم كسبي و درسي و لذا نقل مي كنند كه بسياري از اولياي صوفيه در علوم اكتسابي از عوام بوده و با كتاب و دفتر هرگز سر و كاري نداشته اند ولي با داشتن صفاي قلب و شور و حرارت و ذوق و شوق وافر و قوّت نفس و كشف و شهود، دانشمندان بزرگي را مجذوب و پيرو افكار خود ساخته اند.

 

گويند: شمس تبريزي از اهل علم نبوده و در روش و گفتار بسيار خشن و تلخ بوده با وجود اين ملائي چون جلال الدين رومي را شيفته و دلباختهﯼ خود ساخته بود به حدّي كه او را مظهر تام و كامل خدا مي شمرد و گوئي به مقام پرستش به او ارادت مي ورزد و ديوان ملاي رومي كه معروف به كليات شمس تبريزي است پر از مدح و ستايش شمس است و براي نمونه غزل ذيل نقل مي شود:

 

پير مـن و مراد من درد مـن و دواي من     

 

فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداي من

 

زتو بحق رسيده ام اي حق حق گذار من    

 

شكـر تـرا ستـاده ام شمس من و خداي من

 

مات شوم زعشق تو زانكه شه و عالمي      

 

تا تـو مـرا نـظر كني شمس و من خداي من

 

محو شوم به پيش تو تا كه اثر نمانـدم       

 

شـرط ادب چنين بود شمس من و خداي من

 

شهپـر جبـرئيل را طاقت آن كجـا بود       

 

كز تو نشان دهد مرا شمس و من و خداي من

 

حاتم طي كجا كه تا بوسه دهد ركاب را    

 

وقت سخا وبخشش است شمس من وخداي من

 

عيسي مرده زنده كن ديد فناي خويشتن     

 

زنـدهﯼ جاودان تـوئي شمس من و خداي من

 

ابر بيـا و آب زن مشرق و مغـرب جهان     

 

صـور بـدم كه مـيرسد شمس من و خداي من

 

حور قصور را بگورخت برون بر از بهشت  

 

تـخت بنـه كـه مـيرسد شمس من و خداي من

 

كعبهﯼ من كنشت من دوزخ من بهشت من  

 

مونـس روزگـار مـن شمس من و خداي من

 

برق اگر هزار سال چرخ زند بشرق و غرب  

 

از تو نشـان كـي آورد شمس من و خداي من

 

نعرهﯼ هاي و هوي من از در روم تابه بلخ   

 

اصـل كجا خـطا كنـد شمس من و خداي من

 

از در مصر تا بچين گفته و هاي و هوي من  

 

گفتهﯼ شمس دين بخوان شمس من و خداي من

 

و نيز در كتاب مثنوي با تجليل و تكريم، شمس را ياد مي كند.

 

و همچنين شيخ صلاح الدين زركوب قونوي كه از اجلّه اصحاب ملاي رومي بوده و از طرف او مقام شيخي و پيشوائي داشته و خليفهﯼ او بوده مردي امّي و عامي و يكي از پيشه وران ساده بوده است حتي مطابق موازين لغت، درست و صحيح سخن نميرانده است[52] با اين حال دانشمندي چون جلال الدين رومي نسبت به او كمال عشق و علاقه را داشته و دربارهﯼ خلافت او گفته است:

 

نيست در آخر زمان فرياد رس      جز صلاح الدين صلاح الدين و بس

 

گـر ز سـرّ سـرّ او دانـسته اي     دم فـروكـش تـا نـدانـد هـيچـكس

 

تا آخر ابيات و در موقع بيماري او گفته:

 

رنج تن دور از تو اي تو راحت جانهاي ما     چشم بد دور از تو اي تو ديدهﯼ بيناي ما

 

صحت تو صحت جان و جهان است اي قمر    صحت جسم تـو بادا اي قـمر سيـماي ما

 

عافيت بادا تنـت را اي تن تو جان صفـت      كـم مبـادا سايـهﯼ لطف تـو از بالاي ما

 

گلشن رخسار تـو سـر سبـز بادا تـا ابـد       كان چرا گاه دلست و سبزهﯼ صحراي ما

 

رنـج تـو بـر جان مـا بادا مبـادا بر تنـت      تا بود آن رنج تو چون عقل جان آراي ما

 

ولي حق متعال مصلحت نديد كه پيش بيني و آرمان جلال الدين رومي را در خلافت صلاح الدين در آخر زمان تحقق بخشد و همچنين دعاي او را در عافيت از بيماري مزبور اجابت فرمايد لذا صلاح الدين در حيات خود جلال الدين بهمان بيماري درگذشت و جلال الدين در مرثيهﯼ او هم ابياتي سروده است.

 

6ـ كرامت اولياء صوفيه:

 

اكثر صوفيه براي اولياء كرامت قائلند، و كرامت امر خارق عادتي است كه از ولي صادر مي شود.

 

دكتر غني (در صفحهﯼ 263 جلد دوم تاريخ تصوف در اسلام) مي گويد: «اكثر صوفيه معتقدند كه كرامت فقط در حال خلسه و بيخودي ولي صادر مي شود به اين معني كه ولي به صدور كرامت مستشعر نيست بلكه در آن حال كاملاً تحت ارادهﯼ الهي و بكلي از خود بيخبر است و هيچ گونه تعيّني و شخصيتي ندارد، خلاصه در موقع صدور كرامت، شخص ولي از ميان برخاسته و در خدا محو شده است و هركه در آن حال با او مخالفت كند با خدا مخالفت كرده زيرا كه در آن حال خدا از لبان او حرف مي زند و با دست او كار مي كند».

 

(و در صفحهﯼ 260 و 261) مي گويد:

 

«صوفيان قرنهاي اوّل اهميت بسياري به معجزات و كرامات نمي داده اند ولي بعدها كه پرستش اولياء ر بين اهل سلوك شايع شد موضوع كرامات اهميت يافت و براي آشنا شدن به اين موضوع بايد بكتب صوفيه و تراجم احوال عرفاء مراجعه كرد و با كمال تعجب ديد كه اين جماعت با چه سهولتي هر امر غريب و عجيبي را پذيرفته و با چه آساني پشت پا به هر منطق و استدلال و عقل و حسي زده اند هرچه از دوره هاي اول تصوف دورتر مي شويم موضوع شيوع كرامات را بيشتر مي بينيم در حاليكه چنانكه گفته شد صوفيان قديم توجه بسياري به آن داشته اند.

 

سپس براي شاهد، گفته هائي نقل مي كند كه ما بعض آنها را از پاروقي متن كتاب او اينجا مي آوريم:

 

قشيري[53] مي گويد كه: هرگاه هيچ كرامتي از ولي صار نشود خللي بولايت او نمي رساند در حاليكه صدور معجزه از نبي واجب است.

 

از بايزيد بسطامي روايت شده كه گفته است: در بدايت احوال، خداوند آيات و كراماتي بمن نشان مي داد ولي من به آيات و كرامات توجهي نداشتم چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت خود را به من نمود.

 

وقتي به بايزيد گفتند كه: فلان شخص در يك شب به مكه مي رود. گفت: شيطان هر در يك لحظه از مشرق به مغرب مي رود.

 

و نيز به او گفتند كه: فلان بر آب مي رود. گفت: ماهي در آب و مرغ در هوا عجيبتر از آن بجا مي آورد.

 

و نيز بايزيد گفته: «اگر ببينيد مردي سجّاده بر آب گسترده و در هوا مربع نشسته تا اعمال او را در اوامر و نواهي نبينيد فريب نخوريد».

 

جنيد بغدادي گفته: (زلّت عارف، ميل است از كريم به كرامت».

 

ابوعلي جوزجاني[54] گفته: «صاحب استقامت باش نه صاحب كرامت كه نفس تو كرامت خواهد و خداي استقامت».

 

سهل بن عبدالله التستري[55] نقل است: كه او بر آب برفتي و قدمش تر نشدي، يكي گفت: قومي گويند تو بر سر آب ميروي. گفت: مؤذّن اين مسجد را بپرس كه او مردي راستگوي است. گفت: پرسيدم، مؤذّن گفت: من آن نديدم ليكن در اين روزها در حوضي درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد كه اگر من نبودمي در آنجا بمردي.

 

ابوجعفر محمّد بن علي نسوي معروف به محمّد عليان از اصحاب و معاصرين ابوعثمان حيري[56] نيشابوري گفته: «هركه به اختيار و خواست خود اظهار كرامت ميكند وي مدعي است و هركه بي خواست وي بر وي كرامتي ظاهر مي شود ولي ولي است».[57]

 

باز دكتر غني (در ص 262 كتاب تاريخ مزبور) مي گويد: «حاصل آنكه بزرگان صوفيه داراي اين قبيل نظرها بوده اند ولي پيروان مخصوصاً در زمانهاي بعد راه افراط و مبالغه پيموده و هزاران كرامات و خوارق عادات به اولياء نسبت داده اند. (تا اينكه خلاصه مي گويد) و به هر اندازه كه از عهد ولي و مرشد دورتر شده اند برساز و برگ آن افزوده اند تا به جائي رسيده كه مجلّدات بسياري در اين زمينه به وجود آمده است».

 

اينك چند فقره از كرامات و خوارق عاداتي كه به اولياء صوفيه نسبت داده شده است از جلد اول تذكرة الاولياء براي نمونه مي آوريم: نقل است كه وقتي ربعهﯼ عدويه به مكه مي رفت در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او آمد، رابعه گفت: مرا رب البيت مي بايد، بيت چه كنم.

 

نقل است سهل بن عبدالله تستري (كه از كبار صوفيه بوده) گفته : مردي از ابدال بر من رسيد و با او صحبت كردم و از من مسائل مي پرسيد از حقيقت و من جواب مي گفتم تا وقتي كه نماز بامداد بگزارد و به زير آب فروشدي و به زير آب نشستي تا وقت زوال چون اخي ابراهيم بانگ نماز كردي او از زير آب بيرون آمدي يك سر موي بر وي تر نشده بودي و نماز پيشين گزاردي پس به زير آب در شدي و از آن آب جز به وقت نماز بيرون نيامدي مدتي با من بودهم بدين صفت كه البته هيچ نخورد و با هيچ كس ننشست تا وقتي كه برفت.

 

نقل است از ابراهيم ادهم كه روزي بر لب دجله نشسته بود و خرقهﯼ ژندهﯼ خود، پاره مي دوخت سوزنش در دريا افتاد كسي از او پرسيد كه: ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي؟ اشاره كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد هزار ماهي از دريا بر آمد كه هريك سوزني زرّين به دهان گرفته، ابراهيم گفت: سوزن خويش خواهم، ماهيكي ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته، ابراهيم گفت: كمترين چيزي كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني.

 

روزي از فتح موصلي از صدق پرسيدند دست در كورهﯼ آهنگري كرد پارهﯼ آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد و گفت: صدق اين است.

 

دربارهﯼ بايزيد بسطامي نقل است كه: روزي يكي در آمد و از حيا مسئله پرسيد شيخ جواب داد آن كس آب شد مردي در آمد آبي زرد ديد ايستاد، گفت: يا شيخ! اين چيست؟ گفت: يكي از در در آمد و سؤالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.

 

7ـ نظر مؤلف دربارهﯼ كرامت:

 

مؤلف مي گويد: خلاصه، در انواع صحبتهاي راجع به كرامات اولياء صوفيه كه تأمل دقيق شود بر هر شخص بيدار منصف واضح مي گردد كه آنچه دربارهﯼ آنان به عنوان كرامت وقوع بعض آنها مي گوئيم (چنانكه در پاورقي صفحهﯼ قبل گذشت) مجرّد صدور امر خارق عادت، دليل بر حقّانيت و ولايت و تقرّب شخص نزد خداي متعال نمي باشد همچنانكه جوكيهاي هند در راه باطل و اثر رياضتهاي باطلهﯼ خود موفق به امور عجيب و غريبي مي گردند.

 

براي تأييد، قضيه اي نقل مي شود و سپس براي بيان سرّ اين مطلب به ذكر آياتي مي پردازيم.

 

صاحب كتاب قصص العلماء مي نويسد: كه عمّ ايشان آخوند ملا عبدالمطلب رحمة الله گويد: كه به زيارت امام ثامنu مشرف شدم و چندي در آن بلدهﯼ مباركه اقامت داشتم پس درويشي كه معروف به طي الارض بود پيدا شد و من با آن درويش رفاقت انداختم از آن پس از او خواهش نموده كه طي الارض را به من تعليم كن، گفت: تو قابل نيستي. پس از اصرار بسيار، گفت: اكنون كه طالب آني و خود را قابل آن ميداني پس دو شرط را با تو مي گويم عمل كن، از آن پس به تو طي الارض را تعليم مي نمايم، شرط اوّل اينكه اين امامي كه مدفون در اين مرقد است بايد امام نداني، دوم اينكه تا يك هفته نمازهاي يوميه را بايد ترك كني. گفتم: چنين كنم، پس آن درويش رفت و وقت نماز در رسيد با خود گفتم كه: امام را (امام) دانستن امر باطني است و آن درويش را خير از باطن من نيست در ظاهر مي گويم كه او امام نيست و در باطن اعتقاد به امامت آن بزرگوار دارم و اما نماز پس درِ خانه را مي بندم و وضو مي گيرم و نماز مي كنم و به درويش مي گويم كه من نماز نكرده ام، پس درِ خانه را بستم و وضو ساختم و به نماز ايستادم ناگاه ديدم درويش در نزد من حاضر شد به من گفت: كه من به تو گفتم كه تو قابل نيستي پس برفت و او را ديگر نديدم.

 

8ـ سرّ موفّقيت اوليائ صوفيه:

 

و اما سرّ موفّقيت كليه كساني را كه در راه باطل و ضلالت (گرچه از روي تقصير و عناد و لجاج) هستند و با وجود اين در نتيجهﯼ رياضتهائي مصدر امور خارق العاده مي شوند[58] و يا در نتيجهﯼ سعي و كوشش ديگر به امور مهم عجيب دنيوي از اكتشافات و اختراعات موفق مي گردند از آيات ديل مي توان استفاده نمود:

 

من كان يريد العاجلة عجّلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموماً مدحوراً و من اراد الآخرة و سعي لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا كلا نمدّ هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا. (بني اسرائيل آيهﯼ 19 و 20).

 

من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم و هم فيها لا يبخصون اولئك الذين ليس لهم في الآخرة الا النار و حبط ماصنعوا فيها و باطل ما كانوا يعملون (سورهﯼ هود ـ آيهﯼ 17 و 18).

 

من كان يريد حرث الآخرة نزدله في حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ماله في الآخرة من نصيب. (الشوري ـ آيهﯼ 19).

 

و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها و من يرد ثواب الآخرة نؤته منها (سورهﯼ آل عمران ـ آيهﯼ 139).

 

آري از آيات فوق معلوم مي شود كه خداوند متعال به مقتضاي حكمتش هيچ رياضت و سعي و كوششي را از هركس بشد در راه حق يا باطل و به هر منظور و هدف دنيوي و يا اخروي باشد بكلي بي نتيجه و ثمره نخواهد گذاشت.

 

       

 

پاورقی ها

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

.[49] مؤلف مي گويد: عمده و تمام ملاك برجستگي و عظمت و امتياز ولي از ساير مردم همان رسيدن به مقام فناء و پيوستگي او است به خدا براساس وحدت موجود تصوف و عرفان و بحث ما در مسئلهﯼ وحدت بعد از اين خواهد آمد انشاء‌ الله تعالي.

 

[50] مؤلف مي گويد: بحث ما در كرامت اولياء صوفيه چند صفحه بعد از اين خواهد آمد انشاء الله تعالي.

 

[51] مؤلف مي گويد: بيان مراد ابن عربي از شخص خاتم الاولياء در مبحث مكاشفه خواهد آمد انشاء الله تعالي.

 

[52] نقل است روزي جلال الدين رومي فرمود آن «قلف» را وريد و در وقتي ديگر گفته بود كه فلاني «مفتلا» شده است بوالفضولي گفته باشد كه «قفل بايستي گفتن و درست آن است كه «مبتلا» گويند، فرمود كه آن چنان است كه گفتي اما جهت رعايت خاطر عزيزي چنان گفتم كه روزي صلاح الدين «مفتلا» گفته بود و «قلف» فرموده و راست آن است كه او فته چه اغلب اسماء و لغات، موضوعات مردم است در هر زماني از مبدء فطرت.

 

مؤلف مي گويد: مدرك اكثر منقولات در دو صفحهﯼ اخير، كتاب تاريخ تصوف در اسلام تأليف دكتر غني (صفحات 528 و 529 و 530 ج2) مي باشد.

 

[53] قشيري منسوب به قشير بر وزن زبير.

 

[54] جوزاني بضم اول و سكون دوم و سوم.

 

[55] التستري منسوب به تستر بضم تاء و سكون سين و فتح تاي دوم معرب شوشتر.

 

[56] حيري منسوب به حيره به كسر حاء‌ و سكون ياء محلتي در نيشابور بوده است (راهنماي دانشوران).

 

[57] مؤلف مي گويد: مجموع اين قبيل گفته هاي بعض اولياء‌صوفيه ناطق و شاهد است بر اينكه مجرد صدور امر خارق عادت بر حقانيت و ولايت و مقرب بودن شخص نزد خداي متعل دليل نخواهد شد و در صفحات بعد نيز شرحي در اين خصوص خواهد آمد.

 

[58] پوشيده نماند بعضي امور چون القاء فكر و صورت در ذهن مريد، تصرف در ارادهﯼ او، قرائت افكار، معالجهﯼ بعضي كسالتها از راه عقيده و ايمان و تلقين، اگر از جانب مرشدان و مشايخ تحقق يابد مطابق با اصول و قواعدي است كه در علم النفس و معرفت الروح براي اهلش محرز و مسلم است و خارج از قوانين و قواعد طبيعي روحي نيست و آنها را نمي توان در عداد كرامات شمرد آري تنها عوام آنها را خوارق عادات و كرامات تلقي مي كنند.

  


ن : عبدالباري سخيزاده
ت : 2011/8/18